یکشنبه ۲۵ مرداد ۰۵ | ۱۲:۴۴ ۱۳ بازديد
فقط ترسیدهاند!» او بازوی آرتور را گرفت و هر دو دوباره رمال به دعانویس سمت راه پله رفتند. روح با خوشحالی گفت: «چمبرلین، بگو چرا تا حالا اینقدر بهم خوش نگذشته حرز بود!» آرتور لبخندی از روی خستگی زد. گفت: «خوشحالم که داری خوش میگذرونی! نه، ابجد نمیگذرونم. میرم بیرون و قدم طلسم میزنم. میخوام ببینم جایی از زمین ترک خورده یا نه. هوا تاریکه، یه فانوس از شومینه طلسم نویس قرض میگیرم، اما میخوام ببینم اوضاع ساختمون بهتر شده یا نه.» ایکس. فرشته با وجود مشغله فراوانش کیمیاگری با ماموریتش، که یافتن نشانههای دیگری از فعالیت مداوم نیروهای عجیب و
غریبی بود که برج را از بُعد چهارم به سالهای تاریک و ثبت نشدهی آمریکای بومی پایین آورده بودند، آرتور نمیتوانست از جذابیت منظرهای که با چشمانش روبرو میشد، فرار کند. ماه درخشانی بالای سرش میدرخشید و دیوارههای سفید برج را نقرهای میکرد، در حالی که پنجرههای روشن دفاتر داخل برج مانند جواهراتی که در بدنهی درخشان آن قرار گرفته باشند، متون کهن میدرخشیدند. شیاطین از شیاطین جایی که روی زمین بود، به تاریکی جنگل از هر طرف نگاه کرد. تاریکی سیاه زیر تودههای تیرهی دامنه شاخ و برگهای مهتابی جمع شده بود. چادرهای سرخپوستی کوچک ساخته شده از پوست درخت
توسِ دهکدهی سرخپوستی که حالا متروکه شده دعا نویسی بود، رنگپریده میدرخشیدند. در کافران بالا، ستارگان با آرامش به انگشت اتهام برج که به سمت بالا اشاره میکرد، نگاه طلسم علوم غریبه میکردند، گویی بیتفاوتی خود را نسبت به وحشیگریای طلسم که بر تمام زمین حاکم بود، سرزنش دعاگر میکردند. ساختمان، همچون برجی افسانهای از جواهرات، سر به فلک کشیده بود. تنها در میان انبوهی از درختان و نهرها، با زیبایی عجیبی سر به جادو سیاه طلسم فلک کشیده بود: مهتابی تا نقرهای، و از درون، روشن تا اردستان انبوهی از جواهرات درخشان، آرام و بیحرکت ایستاده بود. آرتور، در حالی که فانوس
بیفایدهاش را اینطرف و آنطرف میبرد، بیاهمیتی خود توسل را بیش از هر زمان دیگری احساس میکرد. او از خود میپرسید که سرخپوستان چه فکری میکنند. او میدانست که حتماً صدها چشم به این منظره عجیب خیره شدهاند - دعانویس با وحشتی آمیخته به فرشتگان ترس یا احترامی دعانویس خرافی به همزاد این مهمان فرازمینی که به شکارگاههایشان آمده است. آرتور، که در مقایسه با ساختمانی که از کنار پایهاش میگذشت، کوچک به نظر میرسید، به آرامی در میان انبوهی دین عبادت کردن از ساختمانها حرکت میکرد. به نظر میرسید که زمین تحت تأثیر وزن عظیم برج قرار دعا نگرفته است.
با این حال، آرتور میدانست که تودههای بتنی بلند تا اعماق سنگ دعا بستر میرسند. همین تودهها بودند که در بُعد چهارم فرو رفته نماز خواندن و ساختمان را با خود حمل میکردند. آرتور هنگام ساخت متروپولیتن جفت روحی با علاقهی فراوان نقشهها را دنبال کرده بود. این یک شاهکار مهندسی بود و در نشریات مهندسی که مطالعهی آنها بخشی از کار آرتور بود، فضای زیادی به ساختمان و روشهای ساخت آن اختصاص داده شده بود. در حالی که زمین را با دقت بررسی میکرد، نظریه خود را در مورد علت فاجعه مرور کرد. کل سازه باید همزمان غرق اعمال صالح شده باشد،
وگرنه آن نیز مانند سایر ساختمانها که تعویذ در حال فروپاشی بودند، متلاشی میشد. آرتور از نظر ذهنی، غرق شدن برج در اقیانوس زمان را به آسانسوری تشبیه کرد که از طبقات مختلف ذکر یک ساختمان اداری عبور میکند. جادو به نظر میرسید که تمام آسمانخراشهای نیویورک در اطراف ساختمان ناپدید شدهاند. در آسانسور، به نظر میرسد که طبقات عبوری به سمت بالا بالا میروند. آرتور با انجام این قیاس تا انتهای منطقیاش، استدلال کرد که خود ساختمان، همانطور که ساختمانهایی که از مقدس کنارش میگذشتند خوانسار نسخ خطی به نظر میرسیدند که در حال فروپاشی دعا هستند، دلیلی گلدشت برای
فروپاشی ندارد، همانطور که آسانسور ساختمان اداری هم به دلیل اینکه محیط اطرافش به نظر میرسید که در حال بالا رفتن است، دلیلی برای بالا رفتن ندارد. او میدانست که در داخل ساختمان، احساسات عجیبی در جریان است. جریانهای عجیب وحشت در اطراف جریان داشتند و مردم را مانند برگهایی که در اثر وزش باد به این سو و آن سو پرتاب میشوند، به این سو و آن سو پرتاب میکردند. با این حال، در زیر تمام این جریانهای زیرین ترس، عزم و ارادهای به سرعت در حال رمل رشد بود که با آگاهی روزافزون از نیاز به کار تقویت
میشد. حتی در فرشتگان آن زمان، مردان مشغول جابجایی تمام مبلمان راحت ممکن به یک طبقه برای زنان ساختمان بودند. مردان فعلاً روی زمین میخوابیدند. فردا میتوانستند تختهایی از شاخهها را بداهه درست کنند. با طلوع آفتاب صبح روز بعد، بسیاری از مردان برای
غریبی بود که برج را از بُعد چهارم به سالهای تاریک و ثبت نشدهی آمریکای بومی پایین آورده بودند، آرتور نمیتوانست از جذابیت منظرهای که با چشمانش روبرو میشد، فرار کند. ماه درخشانی بالای سرش میدرخشید و دیوارههای سفید برج را نقرهای میکرد، در حالی که پنجرههای روشن دفاتر داخل برج مانند جواهراتی که در بدنهی درخشان آن قرار گرفته باشند، متون کهن میدرخشیدند. شیاطین از شیاطین جایی که روی زمین بود، به تاریکی جنگل از هر طرف نگاه کرد. تاریکی سیاه زیر تودههای تیرهی دامنه شاخ و برگهای مهتابی جمع شده بود. چادرهای سرخپوستی کوچک ساخته شده از پوست درخت
توسِ دهکدهی سرخپوستی که حالا متروکه شده دعا نویسی بود، رنگپریده میدرخشیدند. در کافران بالا، ستارگان با آرامش به انگشت اتهام برج که به سمت بالا اشاره میکرد، نگاه طلسم علوم غریبه میکردند، گویی بیتفاوتی خود را نسبت به وحشیگریای طلسم که بر تمام زمین حاکم بود، سرزنش دعاگر میکردند. ساختمان، همچون برجی افسانهای از جواهرات، سر به فلک کشیده بود. تنها در میان انبوهی از درختان و نهرها، با زیبایی عجیبی سر به جادو سیاه طلسم فلک کشیده بود: مهتابی تا نقرهای، و از درون، روشن تا اردستان انبوهی از جواهرات درخشان، آرام و بیحرکت ایستاده بود. آرتور، در حالی که فانوس
بیفایدهاش را اینطرف و آنطرف میبرد، بیاهمیتی خود توسل را بیش از هر زمان دیگری احساس میکرد. او از خود میپرسید که سرخپوستان چه فکری میکنند. او میدانست که حتماً صدها چشم به این منظره عجیب خیره شدهاند - دعانویس با وحشتی آمیخته به فرشتگان ترس یا احترامی دعانویس خرافی به همزاد این مهمان فرازمینی که به شکارگاههایشان آمده است. آرتور، که در مقایسه با ساختمانی که از کنار پایهاش میگذشت، کوچک به نظر میرسید، به آرامی در میان انبوهی دین عبادت کردن از ساختمانها حرکت میکرد. به نظر میرسید که زمین تحت تأثیر وزن عظیم برج قرار دعا نگرفته است.
با این حال، آرتور میدانست که تودههای بتنی بلند تا اعماق سنگ دعا بستر میرسند. همین تودهها بودند که در بُعد چهارم فرو رفته نماز خواندن و ساختمان را با خود حمل میکردند. آرتور هنگام ساخت متروپولیتن جفت روحی با علاقهی فراوان نقشهها را دنبال کرده بود. این یک شاهکار مهندسی بود و در نشریات مهندسی که مطالعهی آنها بخشی از کار آرتور بود، فضای زیادی به ساختمان و روشهای ساخت آن اختصاص داده شده بود. در حالی که زمین را با دقت بررسی میکرد، نظریه خود را در مورد علت فاجعه مرور کرد. کل سازه باید همزمان غرق اعمال صالح شده باشد،
وگرنه آن نیز مانند سایر ساختمانها که تعویذ در حال فروپاشی بودند، متلاشی میشد. آرتور از نظر ذهنی، غرق شدن برج در اقیانوس زمان را به آسانسوری تشبیه کرد که از طبقات مختلف ذکر یک ساختمان اداری عبور میکند. جادو به نظر میرسید که تمام آسمانخراشهای نیویورک در اطراف ساختمان ناپدید شدهاند. در آسانسور، به نظر میرسد که طبقات عبوری به سمت بالا بالا میروند. آرتور با انجام این قیاس تا انتهای منطقیاش، استدلال کرد که خود ساختمان، همانطور که ساختمانهایی که از مقدس کنارش میگذشتند خوانسار نسخ خطی به نظر میرسیدند که در حال فروپاشی دعا هستند، دلیلی گلدشت برای
فروپاشی ندارد، همانطور که آسانسور ساختمان اداری هم به دلیل اینکه محیط اطرافش به نظر میرسید که در حال بالا رفتن است، دلیلی برای بالا رفتن ندارد. او میدانست که در داخل ساختمان، احساسات عجیبی در جریان است. جریانهای عجیب وحشت در اطراف جریان داشتند و مردم را مانند برگهایی که در اثر وزش باد به این سو و آن سو پرتاب میشوند، به این سو و آن سو پرتاب میکردند. با این حال، در زیر تمام این جریانهای زیرین ترس، عزم و ارادهای به سرعت در حال رمل رشد بود که با آگاهی روزافزون از نیاز به کار تقویت
میشد. حتی در فرشتگان آن زمان، مردان مشغول جابجایی تمام مبلمان راحت ممکن به یک طبقه برای زنان ساختمان بودند. مردان فعلاً روی زمین میخوابیدند. فردا میتوانستند تختهایی از شاخهها را بداهه درست کنند. با طلوع آفتاب صبح روز بعد، بسیاری از مردان برای
- ۰ ۰
- ۰ نظر
آنچه باید درباره دعانویس گلدشت