پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۲۰:۵۷ ۶ بازديد
او عمیقاً درگیر کارهای ادبی خود بود، کارهایی که حتی برای صمیمیترین دوستانش نیز یک راز عمیق بود، کسانی که بیهوده در دکههای کتابفروشی راهآهن به دنبال نتیجهی ساعتهای زیادی مقدس که در دفتر ژاپن در کنار تنباکوی غلیظ و چای سیاه گذرانده بودند، جستجو میکردند. در این مورد، دایسون خود را به طلسم نویس مدت چهار روز در اتاقش حبس کرد و با آسودگی خاطر واقعی قلمش را زمین گذاشت و به خیابانها رفت تا آرامش و هوای تازه پیدا کند. چراغهای گازی روشن میشدند و شمارهی پنجم روزنامههای عصر در خیابانها پخش میشد؛ و دایسون که احساس میکرد سکوت
میخواهد، از خیابان پر سر و صدا روی برگرداند و شروع به حاجت گرفتن حرکت به سمت شمال غربی کرد. خیلی زود خود را در خیابانهایی یافت که صدای قدمهایش طنینانداز میشد؛ و مقدس با عبور طلسم از یک گذرگاه جدید وسیع و همچنان رو پیشینه تاریخی به غرب، دایسون کشف کرد که به اعماق شیاطین سوهو نفوذ کرده است. اینجا دوباره زندگی بود؛ میوههای کمیاب فرانسه و ایتالیا، با قیمتهایی که به طرز تحقیرآمیزی ناچیز علوم غریبه به نظر میرسیدند، رهگذران را مجذوب جادو خود میکردند؛ اینجا پنیرهای فراوان اعمال صالح و غنی؛ اینجا روغن زیتون و اینجا بیشهای از سوسیسهای رابلهای؛ در
حالی که در مغازه همسایه، تمام چاپخانه پاریس به اجنه غیر مسلمان حراج گذاشته شده بود. در وسط خیابان، انواع و اقسام عجیب مراغه و غریبی از طلسمات ملتها در رفت و آمد بودند؛ زیرا درشکهها و درشکهها به ندرت تردد میکردند و ساکنان از مذهب پنجرهای به پنجره دیگر با لذت به صحنه نگاه میکردند. دایسون حرز به آرامی دعا حسن آباد راه خود را ادامه داد، با جمعیت روی سنگفرشها قاطی شد و به هیاهوی عجیب عبادت کردن فرانسویها و آلمانیها و ایتالیاییها و انگلیسیها دعا گوش میداد و گهگاه به ویترین مغازهها با بطریهای تراز شدهشان نگاه میکرد و تقریباً دعا نویسی
به انتهای خیابان رسیده بود جفر که توجهش به مغازه کوچکی در گوشه خیابان جلب شد، مغازهای جلفا که در تضاد آشکار با مغازههای همسایهاش بود. این مغازه، مغازهی فرشتگان معمول محلهی فقیرنشین بود.مغازهای کاملاً انگلیسی. در اینجا تنباکو و شیرینیهای دستفروشی، پیپهای ارزان سفالی و چوبی گیلاس؛ دفترهای مشق و دعانویس خودکارهای یک پنی که با آهنگهای کمیک به هم چسبیده بودند، خودنمایی میکردند و کاغذهای داستان با برشهای وحشتناک نشان میدادند که کیمیاگری داستانهای عاشقانه جایگاه خود را در کنار واقعیتهای روزنامه عصر، که اسکناسهایشان در آستانه در تکان میخورد، به دست دعا آوردهاند. دایسون نگاهی به نام
بالای در انداخت و با لرز کنار لانه سگ ایستاد؛ زیرا درد شدیدی، درد کسی که کشفی کرده است، برای لحظهای او را از حرکت باز داشته بود. نام بالای مغازه کوچک تراورز بود. دایسون دوباره نگاه کرد، این بار همزاد به گوشه دیوار بالای تیر چراغ برق، و با حروف سفید روی زمینه آبی، کلمات "خیابان هندل، WC" را خواند و این عبارت با حروف کمرنگتری درست در زیر آن تکرار میشد. او آهی از رضایت کشید و بدون معطلی بیشتر، جسورانه وارد مغازه شد و به مرد چاقی نسخ خطی که پشت پیشخوان نشسته بود، دعانویس خیره شد. مرد
از جایش روح بلند شد و با کمی کنجکاوی به ابطال کردن جادو او خیره شد و سپس با عبارات مشرکان کلیشهای شروع کرد: طلسم «چه کاری میتوانم کافر برای شما متون کهن انجام دهم، آقا؟» دایسون از این موقعیت و سردرگمی که در چهره مرد نمایان موکل جن میشد، فرشتگان لذت برد. عصایش را با احتیاط به پیشخوان تکیه داد و روی آن خم شد و آرام و با ابهت گفت: «یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور شیطانی درخت افرا.» دایسون روی تأثیرگذاری جنت آباد حرفهایش حساب کرده بود و ناامید نشد. فروشندهی اجناس متفرقه، با دهانی باز،
مثل ماهی، نفس نفس میزد و خودش را به پیشخوان تکیه داد. وقتی صحبت کرد، پس از وقفهای کوتاه، زمزمهای گرفته، لرزان و لرزان داشت. «میشه دوباره بگید، شیاطین آقا؟ من درست متوجه نشدم.» «رفیق خوبم، من مطمئناً چنین کاری دین نخواهم کرد. حرفهایم را کاملاً شنیدی. میبینم که در مغازهات ساعت داری؛ شکی ارواح ندارم که وقتشناس قابل تحسینی هستی. خب، من به ساعت خودت یک دقیقه به تو وقت میدهم.» مرد با تردید و سردرگمی به اطرافش نگاه کرد و دایسون احساس علوم غریبه کرد وقت آن رسیده که جسور باشد. «ببین تراورس، وقت تقریباً تعویذ تمام شده. فکر
کنم اسم کیو رو شنیدی. یادت باشه، زندگیت تو دستای منه. همین الان!» دایسون از نتیجهی جسارت خودش شوکه شد. مرد از وحشت منقبض و منقبض شد، عرق از صورتش به رنگ خاکستری سفید سرازیر شد و دستانش را جلوی خودش بالا گرفت. «آقای
میخواهد، از خیابان پر سر و صدا روی برگرداند و شروع به حاجت گرفتن حرکت به سمت شمال غربی کرد. خیلی زود خود را در خیابانهایی یافت که صدای قدمهایش طنینانداز میشد؛ و مقدس با عبور طلسم از یک گذرگاه جدید وسیع و همچنان رو پیشینه تاریخی به غرب، دایسون کشف کرد که به اعماق شیاطین سوهو نفوذ کرده است. اینجا دوباره زندگی بود؛ میوههای کمیاب فرانسه و ایتالیا، با قیمتهایی که به طرز تحقیرآمیزی ناچیز علوم غریبه به نظر میرسیدند، رهگذران را مجذوب جادو خود میکردند؛ اینجا پنیرهای فراوان اعمال صالح و غنی؛ اینجا روغن زیتون و اینجا بیشهای از سوسیسهای رابلهای؛ در
حالی که در مغازه همسایه، تمام چاپخانه پاریس به اجنه غیر مسلمان حراج گذاشته شده بود. در وسط خیابان، انواع و اقسام عجیب مراغه و غریبی از طلسمات ملتها در رفت و آمد بودند؛ زیرا درشکهها و درشکهها به ندرت تردد میکردند و ساکنان از مذهب پنجرهای به پنجره دیگر با لذت به صحنه نگاه میکردند. دایسون حرز به آرامی دعا حسن آباد راه خود را ادامه داد، با جمعیت روی سنگفرشها قاطی شد و به هیاهوی عجیب عبادت کردن فرانسویها و آلمانیها و ایتالیاییها و انگلیسیها دعا گوش میداد و گهگاه به ویترین مغازهها با بطریهای تراز شدهشان نگاه میکرد و تقریباً دعا نویسی
به انتهای خیابان رسیده بود جفر که توجهش به مغازه کوچکی در گوشه خیابان جلب شد، مغازهای جلفا که در تضاد آشکار با مغازههای همسایهاش بود. این مغازه، مغازهی فرشتگان معمول محلهی فقیرنشین بود.مغازهای کاملاً انگلیسی. در اینجا تنباکو و شیرینیهای دستفروشی، پیپهای ارزان سفالی و چوبی گیلاس؛ دفترهای مشق و دعانویس خودکارهای یک پنی که با آهنگهای کمیک به هم چسبیده بودند، خودنمایی میکردند و کاغذهای داستان با برشهای وحشتناک نشان میدادند که کیمیاگری داستانهای عاشقانه جایگاه خود را در کنار واقعیتهای روزنامه عصر، که اسکناسهایشان در آستانه در تکان میخورد، به دست دعا آوردهاند. دایسون نگاهی به نام
بالای در انداخت و با لرز کنار لانه سگ ایستاد؛ زیرا درد شدیدی، درد کسی که کشفی کرده است، برای لحظهای او را از حرکت باز داشته بود. نام بالای مغازه کوچک تراورز بود. دایسون دوباره نگاه کرد، این بار همزاد به گوشه دیوار بالای تیر چراغ برق، و با حروف سفید روی زمینه آبی، کلمات "خیابان هندل، WC" را خواند و این عبارت با حروف کمرنگتری درست در زیر آن تکرار میشد. او آهی از رضایت کشید و بدون معطلی بیشتر، جسورانه وارد مغازه شد و به مرد چاقی نسخ خطی که پشت پیشخوان نشسته بود، دعانویس خیره شد. مرد
از جایش روح بلند شد و با کمی کنجکاوی به ابطال کردن جادو او خیره شد و سپس با عبارات مشرکان کلیشهای شروع کرد: طلسم «چه کاری میتوانم کافر برای شما متون کهن انجام دهم، آقا؟» دایسون از این موقعیت و سردرگمی که در چهره مرد نمایان موکل جن میشد، فرشتگان لذت برد. عصایش را با احتیاط به پیشخوان تکیه داد و روی آن خم شد و آرام و با ابهت گفت: «یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور شیطانی درخت افرا.» دایسون روی تأثیرگذاری جنت آباد حرفهایش حساب کرده بود و ناامید نشد. فروشندهی اجناس متفرقه، با دهانی باز،
مثل ماهی، نفس نفس میزد و خودش را به پیشخوان تکیه داد. وقتی صحبت کرد، پس از وقفهای کوتاه، زمزمهای گرفته، لرزان و لرزان داشت. «میشه دوباره بگید، شیاطین آقا؟ من درست متوجه نشدم.» «رفیق خوبم، من مطمئناً چنین کاری دین نخواهم کرد. حرفهایم را کاملاً شنیدی. میبینم که در مغازهات ساعت داری؛ شکی ارواح ندارم که وقتشناس قابل تحسینی هستی. خب، من به ساعت خودت یک دقیقه به تو وقت میدهم.» مرد با تردید و سردرگمی به اطرافش نگاه کرد و دایسون احساس علوم غریبه کرد وقت آن رسیده که جسور باشد. «ببین تراورس، وقت تقریباً تعویذ تمام شده. فکر
کنم اسم کیو رو شنیدی. یادت باشه، زندگیت تو دستای منه. همین الان!» دایسون از نتیجهی جسارت خودش شوکه شد. مرد از وحشت منقبض و منقبض شد، عرق از صورتش به رنگ خاکستری سفید سرازیر شد و دستانش را جلوی خودش بالا گرفت. «آقای
- ۰ ۰
- ۰ نظر
همهچیز درباره دعانویس جلفا از صفر تا صد