چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۷:۳۶ ۵ بازديد
کردهام، چون روز درازی در پیش داری و این دلت را شاد میکند. این برای تو یک اتفاق خوشیمن است که روز اینقدر خوبی جادو و طلسمات است. دعا فکر کردم صدای باران را شب شنیدهام، اما امروز صبح سر پیلاتوس پیر کلاه ابری بهترین دعانویس شهر ندارد، و او پیشگوی هوای خوب است.» نوزاد از قبل روی صندلی بلندش پشت میز نشسته بود و با قاشق به آن میزد تا از آنها ارسنجان استقبال کند و بچهها خیلی زود کنارش نشستند و مقدار زیادی از خمیرمایه خوب را کنار گذاشتند. همسر کشاورز در روزهای طولانی که شوهرش دور بود، کسی جز نوزاد نداشت که با او صحبت کند و در حالی که بچهها پیش او بودند، از وقتش نهایت استفاده را میبرد.
او همه چیز را در مورد گاوها، خوکها و مرغهایش برایشان تعریف کرد، اینکه شوهرش تابستان گذشته چقدر یونجه از علفزار کوهستانیاش طلسم روی کولش آورده بود و اینکه انتظار داشت در پایان فصل چقدر پنیر از کوههای آلپ به خانه بیاورد. و وقتی بالاخره هر چه میتوانستند خوردند، برایش ناهار درست کرد و مسیر رسیدن به روستای خودشان را برایشان توضیح داد. او بهترین دعانویس شهر گفت: «اصلاً سخت نیست، چون اگرچه هنوز تا پای کوه راه طلسم درازی است، فقط باید جاده را دنبال کنی، و اگر نمیدانی در چهارراه از کدام سروستان پیچ باید بروی، همیشه کسی هست که در جایی از مسیر از او بپرسی.
اگر دعا توانستی خودت تا این حد از کوه پایین بیایی و از یخچال طبیعی عبور کنی، دیگر چیزی برای ترسیدن نداری، و بهتر است با تمام سرعتت طلسم نویس بری، چون دلم برای مادر بیچارهات میسوزد. او الان حتماً از شدت اضطراب نیمهجان شده است.» او طلسم نویس دم در آنها را بوسید و خداحافظی کرد و بچهاش را در آغوش گرفت و وقتی بزها را از حیاط بیرون راندند و در بزرگراه به سمت خانهشان به راه افتادند، به آنها خیره شد. آنها فراموش نکردند که از میزبان مهربانشان تشکر کنند جادو و طلسمات و بعد از اینکه بارها و بارها برای خرامه خداحافظی به او روی آوردند، او هم برای آنها دست تکان داد و بچهاش نیز دست کوچک صورتیاش را تکان داد تا اینکه کاملاً از دید ناپدید شدند.
لنلی گفت: «ما هرگز او را فراموش طلسم نویس نخواهیم کرد، نه؟» زپی با حرارت پاسخ داد: «هرگز. او تقریباً به خوبی مادر است! و مگر پنکیکهای خوبی درست نمیکند؟» آنها روی خود را به سمت شمال برگرداندند و با قدمهای اوز آهسته به راه خود ادامه دادند، و با طولانیتر شدن مسافت پشت سرشان، به جای اینکه سرعت خود را بهترین دعانویس شهر کم کنند، عجله طلسم داشتند، زیرا هرچه فاصله بین آنها و خانهشان کمتر میشد، دعا اشتیاقشان برای رسیدن به آنجا بیشتر میشد. از خانهی مزرعهای که شب را در آن گذرانده بودند تا روستای خودشان، حدود دوازده مایل فاصله بود و یک مایل در این طرف روستا و یک مایل بالاتر از دامنهی کوه، خانهی عزیز خودشان بود.
این مسیر، برای پسر و دختر سوئیسی تنومند که در کوهستان بزرگ شده بودند، پیادهروی سختی نبود، اما آنها میدانستند که اگر قرار است بزها شیر بدهند، نباید خیلی سریع رانده شوند، بنابراین اواخر بعد از ظهر بود که قیر کاروان سواره نظام به دامنهی تپهی خودشان رسید و آخرین صعود سفر خستهکننده را آغاز کرد. بچهها میتوانستند سقف خانهشان را که زیر بار سنگها خم شده بود، خیلی قبل از اینکه به آن نزدیک شوند، از لبه تپه ببینند و چشمان دلتنگ خانهشان را به آن دوختند، همانطور که بهترین دعانویس شهر ملوانی در دریا به ستاره قطبی خیره میشود. حالا میتوانستند تمام خانه را ببینند، با طویله بز و اصطبل گاو در پشت آن، پشته کاه و دامنه جنوبی باغ.
بهترین دعانویس شهر آنها چشمانشان را تیز کردند تا شاید نگاهی به مادرشان بیندازند، جادو و طلسمات اما هیچ حرکتی در هیچ کجای آن مکان دیده نمیشد. حتی نسیم هم آرام گرفته بود، بنابراین هرچه به آنها نزدیکتر و نزدیکتر میشدند، حتی تکان کوچکی هم در میان درختان نمیدیدند. سرانجام، چون دیگر نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند، شروع به دویدن کردند و با صدای زنگولههای بز، پارس کردن بلو و فریاد شادی خودشان، به حیاط دویدند: «مادر، مادر، کجایی؟ ما خانهایم!» اما در کمال تعجب و ناامیدی فراوان، هیچ پاسخی نیامد. خانه چنان ساکت بود که گویی در خواب است. بچهها بزها را به بلو سپردند و به آشپزخانه دویدند.
او همه چیز را در مورد گاوها، خوکها و مرغهایش برایشان تعریف کرد، اینکه شوهرش تابستان گذشته چقدر یونجه از علفزار کوهستانیاش طلسم روی کولش آورده بود و اینکه انتظار داشت در پایان فصل چقدر پنیر از کوههای آلپ به خانه بیاورد. و وقتی بالاخره هر چه میتوانستند خوردند، برایش ناهار درست کرد و مسیر رسیدن به روستای خودشان را برایشان توضیح داد. او بهترین دعانویس شهر گفت: «اصلاً سخت نیست، چون اگرچه هنوز تا پای کوه راه طلسم درازی است، فقط باید جاده را دنبال کنی، و اگر نمیدانی در چهارراه از کدام سروستان پیچ باید بروی، همیشه کسی هست که در جایی از مسیر از او بپرسی.
اگر دعا توانستی خودت تا این حد از کوه پایین بیایی و از یخچال طبیعی عبور کنی، دیگر چیزی برای ترسیدن نداری، و بهتر است با تمام سرعتت طلسم نویس بری، چون دلم برای مادر بیچارهات میسوزد. او الان حتماً از شدت اضطراب نیمهجان شده است.» او طلسم نویس دم در آنها را بوسید و خداحافظی کرد و بچهاش را در آغوش گرفت و وقتی بزها را از حیاط بیرون راندند و در بزرگراه به سمت خانهشان به راه افتادند، به آنها خیره شد. آنها فراموش نکردند که از میزبان مهربانشان تشکر کنند جادو و طلسمات و بعد از اینکه بارها و بارها برای خرامه خداحافظی به او روی آوردند، او هم برای آنها دست تکان داد و بچهاش نیز دست کوچک صورتیاش را تکان داد تا اینکه کاملاً از دید ناپدید شدند.
لنلی گفت: «ما هرگز او را فراموش طلسم نویس نخواهیم کرد، نه؟» زپی با حرارت پاسخ داد: «هرگز. او تقریباً به خوبی مادر است! و مگر پنکیکهای خوبی درست نمیکند؟» آنها روی خود را به سمت شمال برگرداندند و با قدمهای اوز آهسته به راه خود ادامه دادند، و با طولانیتر شدن مسافت پشت سرشان، به جای اینکه سرعت خود را بهترین دعانویس شهر کم کنند، عجله طلسم داشتند، زیرا هرچه فاصله بین آنها و خانهشان کمتر میشد، دعا اشتیاقشان برای رسیدن به آنجا بیشتر میشد. از خانهی مزرعهای که شب را در آن گذرانده بودند تا روستای خودشان، حدود دوازده مایل فاصله بود و یک مایل در این طرف روستا و یک مایل بالاتر از دامنهی کوه، خانهی عزیز خودشان بود.
این مسیر، برای پسر و دختر سوئیسی تنومند که در کوهستان بزرگ شده بودند، پیادهروی سختی نبود، اما آنها میدانستند که اگر قرار است بزها شیر بدهند، نباید خیلی سریع رانده شوند، بنابراین اواخر بعد از ظهر بود که قیر کاروان سواره نظام به دامنهی تپهی خودشان رسید و آخرین صعود سفر خستهکننده را آغاز کرد. بچهها میتوانستند سقف خانهشان را که زیر بار سنگها خم شده بود، خیلی قبل از اینکه به آن نزدیک شوند، از لبه تپه ببینند و چشمان دلتنگ خانهشان را به آن دوختند، همانطور که بهترین دعانویس شهر ملوانی در دریا به ستاره قطبی خیره میشود. حالا میتوانستند تمام خانه را ببینند، با طویله بز و اصطبل گاو در پشت آن، پشته کاه و دامنه جنوبی باغ.
بهترین دعانویس شهر آنها چشمانشان را تیز کردند تا شاید نگاهی به مادرشان بیندازند، جادو و طلسمات اما هیچ حرکتی در هیچ کجای آن مکان دیده نمیشد. حتی نسیم هم آرام گرفته بود، بنابراین هرچه به آنها نزدیکتر و نزدیکتر میشدند، حتی تکان کوچکی هم در میان درختان نمیدیدند. سرانجام، چون دیگر نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند، شروع به دویدن کردند و با صدای زنگولههای بز، پارس کردن بلو و فریاد شادی خودشان، به حیاط دویدند: «مادر، مادر، کجایی؟ ما خانهایم!» اما در کمال تعجب و ناامیدی فراوان، هیچ پاسخی نیامد. خانه چنان ساکت بود که گویی در خواب است. بچهها بزها را به بلو سپردند و به آشپزخانه دویدند.
صدرا