پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۳:۵۸ ۴ بازديد
نکرده بودم. و چه کسی میداند، شاید یک مگاتریوم زنده که از دورههای سوم زمینشناسی حفظ شده، با غرش از آسمان بیرون بیاید؟» مارک گفت: «کاش چراغ داشتیم. آن وقت میتوانستیم نگاهی به داخل بیندازیم و ببینیم. نمیدانستم میتوانیم آن کتابی را که کشیش دارد بسوزانیم؟» کشیش با نگرانی «زمینشناسی دانا»ی محبوبش را در آغوش گرفت. با لحنی جدی گفت: «آقایان، دعا ترجیح میدهم من را بسوزانید تا این کتاب را.» دیویی فریاد زد: «خدای من! تو خیلی بیعرضهای! اما هیچکس، اگر از الان تا روز قیامت هم دنبال شکار برود، نمیتواند حریفی برای تو پیدا کند.» کشیش استانارد با نگاه اندوهگینی که به او داشت، رویش را برگرداند.[25] همیشه وقتی مردم «سبکسر» خنج میشدند، آن را میپوشیدند.
اما این حال و هوا زیاد دوام نیاورد؛ آنها از کشف عجیبشان آنقدر هیجانزده بودند که نمیتوانستند به شوخی کردن ادامه دهند. نیم ساعت بعد از آن با احتیاط به داخل نگاه کردند و چیزی جز سیاهی ندیدند. تگزاسیها حتی فراشبند جرأت کردند یک دستش را داخل ببرند، که با شنیدن این حرف بقیه از وحشت فریاد زدند. اشارهی ترسناک ایندین به مار یا خرس، تأثیر خودش را گذاشت. بهترین دعانویس شهر سرک کشیدن در مورد آن سیاهچالهی مرموز، جسارت زیادی میطلبید. دیویی، همیشه شاد و سر طلسم به سر دیگران میگذاشت و مدام داستانهای ترسناک را به آنها یادآوری میکرد. او از غاری گفت که پر از مارهای زنگی بود، «در اندازههای مختلف، همه واقعی و هیچکدام شبیه هم نبودند، وای!» از غار دیگری که لانهی دزدان بود با شرورهای سیاهپوست، خشمگین
و بهترین دعانویس شهر سرخچهره، تازه خنجرهای براق هم داشت. از غار دیگری گفت که گودال داشت، آب در آن بود و ته نداشت، «ولی چرا آب از جایی که تهش نبود، وای، نمیتوانم بگویم.» کمکم داشت خیلی یکنواخت میشد، صفاشهر بیکار و کنجکاو اینور و آنور میایستادیم، سرک میکشیدیم و کنجکاو بودیم که چه چیزی داخلش است. مارک پیشنهاد داد: «فکر طلسم میکنم ایده خوبی باشد که کسی برود و تحقیق کند.» [26]ایندین نفس زنان گفت: «خدا به من رحم کند! من که اصلاً این کار را نمیکنم.» دیویی با تأکید ویژهای گفت: «و من به جای دو نفر، خدای من!» بقیه دعا هم به همین سرعت از تصمیم خود منصرف شدند.
یک نگاه به آن سیاهچاله کافی بود تا جادو و طلسمات هر کسی را منصرف کند. اما مارک، طلسم نویس که از این تأخیر بیتابتر و مصممتر میشد تا به آن معما پایان دهد، کمکم داشت به این نتیجه میرسید که قرار نیست کسی او را منصرف کند. و ناگهان قدمی به جلو برداشت. گفت: «یه کم بهم انرژی بده. دارم میرم تو.» شش نفر با یک نفس تکرار کردند: «تو! دستت!» او با قاطعیت جادو و طلسمات پاسخ داد: «برام مهم نیست! میروم تا بفهمم داخلش چیست، و برای انجامش هم عجله میکنم.» «منظورت اینه که میخوای کوار از اون سوراخ سینه خیز بری؟» «من دقیقاً همین کار را میکنم.» گفت.
تگزاس با نگاهی هیجانزده به جلو پرید. «تو این کار را نمیکنی!» او فریاد زد. «چون من به تو اجازه نمیدهم!» و قبل از اینکه مارک بتواند منظور او را بفهمد، دوست وفادارش دوباره خودش را به لبه پرتگاه رساند و در نیمه راه از دهانه عبور کرده بود. دیگران با نگرانی به او خیره شدند. آنها دیدند که[27] دستها و سر ساوتنر ناپدید میشوند، و سپس، در حالی که آنها منتظر بودند و تقریباً لامرد برای هر اتفاق وحشتناکی آماده بودند، صدای هیجانزدهای شنیدند. لحظهای جادو و طلسمات بعد، سر دوباره جادو و طلسمات ظاهر شد. تگزاس فریاد زد: «سلام! فلرز، یه نردبان اون توئه!» «یک نردبان!» «بله، آه! همین که گفتم، یه نردبان! یه طناب!» بار دیگر سر ناپدید شد؛ بدن نیز به دنبالش لولید.
سپس با یک حرکت ناگهانی و تکاندهنده، پاها و ساق پاها به پرواز درآمدند و لحظهای بعد، در طلسم نویس میان وحشت جمعیت وحشتزده، صدای سقوط سنگینی آمد. مارک برای شروع بازی جهش بزرگی انجام داد. «چی شده؟» او فریاد زد. آنها غرش جسورانهی تگزاسی را شنیدند، صدایش توخالی و خفه به گوش میرسید. «آخ! نردبان شکست.» سرخپوست با تعجب بهترین دعانویس شهر گفت: «اووو! مردهای؟» تگزاس از پاسخ دادن به آن خودداری کرد. او غرید: «بعضی از شما رفقا الان بیایید اینجا! من که قرار نیست تنها بمانم.» مارک پرسید: «اونجا چه شکلیه؟» «نمیبینم.» صدای خفهی دیگری جواب داد. «فقط یه جورایی کفپوش داره و مثلاً فرش هم داره!» [28]کسانی که بیرون بودند با تعجب گفتند: «یک فرش! یک فرش!» مارک فریاد زد: «من میروم داخل و میبینم.
اما این حال و هوا زیاد دوام نیاورد؛ آنها از کشف عجیبشان آنقدر هیجانزده بودند که نمیتوانستند به شوخی کردن ادامه دهند. نیم ساعت بعد از آن با احتیاط به داخل نگاه کردند و چیزی جز سیاهی ندیدند. تگزاسیها حتی فراشبند جرأت کردند یک دستش را داخل ببرند، که با شنیدن این حرف بقیه از وحشت فریاد زدند. اشارهی ترسناک ایندین به مار یا خرس، تأثیر خودش را گذاشت. بهترین دعانویس شهر سرک کشیدن در مورد آن سیاهچالهی مرموز، جسارت زیادی میطلبید. دیویی، همیشه شاد و سر طلسم به سر دیگران میگذاشت و مدام داستانهای ترسناک را به آنها یادآوری میکرد. او از غاری گفت که پر از مارهای زنگی بود، «در اندازههای مختلف، همه واقعی و هیچکدام شبیه هم نبودند، وای!» از غار دیگری که لانهی دزدان بود با شرورهای سیاهپوست، خشمگین
و بهترین دعانویس شهر سرخچهره، تازه خنجرهای براق هم داشت. از غار دیگری گفت که گودال داشت، آب در آن بود و ته نداشت، «ولی چرا آب از جایی که تهش نبود، وای، نمیتوانم بگویم.» کمکم داشت خیلی یکنواخت میشد، صفاشهر بیکار و کنجکاو اینور و آنور میایستادیم، سرک میکشیدیم و کنجکاو بودیم که چه چیزی داخلش است. مارک پیشنهاد داد: «فکر طلسم میکنم ایده خوبی باشد که کسی برود و تحقیق کند.» [26]ایندین نفس زنان گفت: «خدا به من رحم کند! من که اصلاً این کار را نمیکنم.» دیویی با تأکید ویژهای گفت: «و من به جای دو نفر، خدای من!» بقیه دعا هم به همین سرعت از تصمیم خود منصرف شدند.
یک نگاه به آن سیاهچاله کافی بود تا جادو و طلسمات هر کسی را منصرف کند. اما مارک، طلسم نویس که از این تأخیر بیتابتر و مصممتر میشد تا به آن معما پایان دهد، کمکم داشت به این نتیجه میرسید که قرار نیست کسی او را منصرف کند. و ناگهان قدمی به جلو برداشت. گفت: «یه کم بهم انرژی بده. دارم میرم تو.» شش نفر با یک نفس تکرار کردند: «تو! دستت!» او با قاطعیت جادو و طلسمات پاسخ داد: «برام مهم نیست! میروم تا بفهمم داخلش چیست، و برای انجامش هم عجله میکنم.» «منظورت اینه که میخوای کوار از اون سوراخ سینه خیز بری؟» «من دقیقاً همین کار را میکنم.» گفت.
تگزاس با نگاهی هیجانزده به جلو پرید. «تو این کار را نمیکنی!» او فریاد زد. «چون من به تو اجازه نمیدهم!» و قبل از اینکه مارک بتواند منظور او را بفهمد، دوست وفادارش دوباره خودش را به لبه پرتگاه رساند و در نیمه راه از دهانه عبور کرده بود. دیگران با نگرانی به او خیره شدند. آنها دیدند که[27] دستها و سر ساوتنر ناپدید میشوند، و سپس، در حالی که آنها منتظر بودند و تقریباً لامرد برای هر اتفاق وحشتناکی آماده بودند، صدای هیجانزدهای شنیدند. لحظهای جادو و طلسمات بعد، سر دوباره جادو و طلسمات ظاهر شد. تگزاس فریاد زد: «سلام! فلرز، یه نردبان اون توئه!» «یک نردبان!» «بله، آه! همین که گفتم، یه نردبان! یه طناب!» بار دیگر سر ناپدید شد؛ بدن نیز به دنبالش لولید.
سپس با یک حرکت ناگهانی و تکاندهنده، پاها و ساق پاها به پرواز درآمدند و لحظهای بعد، در طلسم نویس میان وحشت جمعیت وحشتزده، صدای سقوط سنگینی آمد. مارک برای شروع بازی جهش بزرگی انجام داد. «چی شده؟» او فریاد زد. آنها غرش جسورانهی تگزاسی را شنیدند، صدایش توخالی و خفه به گوش میرسید. «آخ! نردبان شکست.» سرخپوست با تعجب بهترین دعانویس شهر گفت: «اووو! مردهای؟» تگزاس از پاسخ دادن به آن خودداری کرد. او غرید: «بعضی از شما رفقا الان بیایید اینجا! من که قرار نیست تنها بمانم.» مارک پرسید: «اونجا چه شکلیه؟» «نمیبینم.» صدای خفهی دیگری جواب داد. «فقط یه جورایی کفپوش داره و مثلاً فرش هم داره!» [28]کسانی که بیرون بودند با تعجب گفتند: «یک فرش! یک فرش!» مارک فریاد زد: «من میروم داخل و میبینم.
صدرا