پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۹:۳۴ ۳ بازديد
بیا بهشون بگیم، چندلر. این راز خیلی باحاله که نمیشه نگهش داشت. از تگزاس بپرس سر تپانچهای که دیشب موقع دزدیدن تو هتل انداخت چی اومد؟ تپانچهای که بهترین دعانویس شهر حروف اولش JP بود.» این یک صاعقه بود. از نحوه برخورد آن با زندانیان وحشتزده، گنگ به نظر میرسید. بول این را میدانست و با خوشحالی طلسم شرورانهتری میخندید. تگزاس با عصبانیت غرید: «تو نمیتونی ثابتش کنی!» «مگه نمیتونم؟» بول ریزریز خندید. «از اینکه من امتحانت کنم متنفری. فکر کنم برای خلاص شدن از اون مخمصه به تمام طلاهات نیاز داری. هو هو! دادگاه نظامی! زندان ایالتی! فکر کنم برای یه جادو و طلسمات بار هم که شده، بهترین شانس رو آوردم.» گراش غرغر کرد: «این اولین باره.» در تمام این مدت، کشیش در بوتهها پنهان شده بود، میلرزید، نفس نفس میزد و
به آرامی موقعیت و دوراهیای را که دوستانش بهترین دعانویس شهر در آن گرفتار شده بودند، درک میکرد. تمام هیجاناتی که در ابتدا با آن پا به میدان گذاشته بود، از ذهنش پاک شده بود. او سرش را به نشانه اعتراض تکان میداد تا ببیند برای تغییر روند نبرد بهترین دعانویس شهر چه باید بکند. این یک مسئلهی دشوار بود، زیرا چندلر تپانچه داشت و کشیش هیچ تپانچهای نداشت. این آشکارا موردی بود که در آن حیلهگری و نه زورگویی بیرحمانه حرف اول را میزد، و کشیش ابروهای دانشمندش را متفکرانه در هم قصرقند کشید. در همین حال، گفتگو ادامه داشت و به سمت و سوی جدیدی میرفت.
بول هریس پیشنهادی داشت. او با تمسخر گفت: «فکر میکنم شما رفقا آمادهاید که اعتراف کنید شکست خوردهاید. و فکر میکنم آنقدر عاقل هستید که بفهمید در چه مخمصهای گرفتار شدهاید.» راستش را بخواهید، تمام هفت نفر آن را به وضوح دیدند، اما آماده نبودند که آن طلسم را بهترین دعانویس شهر به بول اعتراف کنند. دومی پس از لحظهای مکث ادامه داد: «فقط میخواهم بگویم که برای شما احمقها راهی برای خروج از این وضعیت وجود دارد. اگر تصمیم به انجام این کار ندارید، بهتر است تصمیم بگیرید که بمپور تمام شب را اینجا بمانید.» مارک با خنده به این مقدمه پاسخ داد: «فکر کنم.»[142] به یک پیشنهاد خیلی واضح.
«فکر میکنم فکر میکنی میگذاریم گنجمان را به طلسم دست بگیری. فکر میکنم فکر میکنی با این کار آزادیمان را میخریم.» بول گفت: «من همین کار را میکنم، وگرنه تو میمانید.» مارک با خونسردی خندید و گفت: «ما میمانیم و تو میتوانی به آتشکده بروی.» این پیشنهاد از نظر کشیش که در میان بوتههای بیرون دراز کشیده بود، دور نماند. کشیش از هر مهرستان کلمه آن لذت دعا برده بود و به دلیلی، با فهمیدن معنی پیشنهاد، نفسش بند آمد و از هیجان فروخورده به خود پیچید. همین که مارک آخرین بار صحبت کرد، کشیش به داخل دعا جنگل برگشت و آرام آرام به پشت ساختمان بهترین دعانویس شهر کوچک رفت.
چند لحظه بعد، مارک، در کمال تعجب، صدای زمزمهی ضعیفی را از یکی از شکافهای پشت در شنید. «بگو، مارک!» اگر مارک این صدا را در چین شنیده بود، آن را میشناخت. او به سمت آن نقطه دوید و مکالمهی فنوج کوتاهی بین آنها صورت گرفت. در پایان مکالمه، کشیش برگشت و دوباره یواشکی راهش را ادامه داد، طوری که دو نفر جلویی او را ندیدند. شاید پنج دقیقه بعد، بول هریس، که هنوز با خوشحالی آواز میخواند، از شنیدن اینکه عوام الناس در اولین اعتراض خود طلسم تجدید نظر کردهاند - اینکه طلا از آن اوست - به وجد آمد! [143]مارک به طور خلاصه گفت: «فکر کنم باید بیخیالش بشیم.
ما رو داری، و همین کافیه.» بول که نمیتوانست شادیاش را پنهان کند، فریاد زد: «منظورت این است که اگر تو را آزاد کنیم و هفتتیر را به تو بدهیم، حاضری از گنج طلسم نویس به کلی دست بکشی؟» مارک گفت: «بله، ما هستیم.» گاو نر پرسید: «اما چطور میتوانم به تو اعتماد کنم؟ اگر در را باز کنم، از کجا بدانم که تو...» مارک با عصبانیت و تأکید حرفش را قطع کرد و گفت: «گفتم که این کار را نمیکنم! فکر کنم من را میشناسی.» چیز خندهداری جادو و طلسمات بود. خود بول میتوانست تمام روز دروغ بگوید، بدون اینکه عذاب وجدانش او را آزار دهد.
اما به هر نحوی مطمئن بود که مارک این کار را نخواهد کرد. علیرغم اعتراضات پسرعمویش، او جلو رفت، موانع را کنار زد و طلسم نویس کلید را چرخاند. شش نفر از مردم عادی بیرون آمدند، در حالی که به اندازه کافی خجالتی به نظر میرسیدند. تگزاس با فروتنی هفتتیر گمشدهاش را دریافت
به آرامی موقعیت و دوراهیای را که دوستانش بهترین دعانویس شهر در آن گرفتار شده بودند، درک میکرد. تمام هیجاناتی که در ابتدا با آن پا به میدان گذاشته بود، از ذهنش پاک شده بود. او سرش را به نشانه اعتراض تکان میداد تا ببیند برای تغییر روند نبرد بهترین دعانویس شهر چه باید بکند. این یک مسئلهی دشوار بود، زیرا چندلر تپانچه داشت و کشیش هیچ تپانچهای نداشت. این آشکارا موردی بود که در آن حیلهگری و نه زورگویی بیرحمانه حرف اول را میزد، و کشیش ابروهای دانشمندش را متفکرانه در هم قصرقند کشید. در همین حال، گفتگو ادامه داشت و به سمت و سوی جدیدی میرفت.
بول هریس پیشنهادی داشت. او با تمسخر گفت: «فکر میکنم شما رفقا آمادهاید که اعتراف کنید شکست خوردهاید. و فکر میکنم آنقدر عاقل هستید که بفهمید در چه مخمصهای گرفتار شدهاید.» راستش را بخواهید، تمام هفت نفر آن را به وضوح دیدند، اما آماده نبودند که آن طلسم را بهترین دعانویس شهر به بول اعتراف کنند. دومی پس از لحظهای مکث ادامه داد: «فقط میخواهم بگویم که برای شما احمقها راهی برای خروج از این وضعیت وجود دارد. اگر تصمیم به انجام این کار ندارید، بهتر است تصمیم بگیرید که بمپور تمام شب را اینجا بمانید.» مارک با خنده به این مقدمه پاسخ داد: «فکر کنم.»[142] به یک پیشنهاد خیلی واضح.
«فکر میکنم فکر میکنی میگذاریم گنجمان را به طلسم دست بگیری. فکر میکنم فکر میکنی با این کار آزادیمان را میخریم.» بول گفت: «من همین کار را میکنم، وگرنه تو میمانید.» مارک با خونسردی خندید و گفت: «ما میمانیم و تو میتوانی به آتشکده بروی.» این پیشنهاد از نظر کشیش که در میان بوتههای بیرون دراز کشیده بود، دور نماند. کشیش از هر مهرستان کلمه آن لذت دعا برده بود و به دلیلی، با فهمیدن معنی پیشنهاد، نفسش بند آمد و از هیجان فروخورده به خود پیچید. همین که مارک آخرین بار صحبت کرد، کشیش به داخل دعا جنگل برگشت و آرام آرام به پشت ساختمان بهترین دعانویس شهر کوچک رفت.
چند لحظه بعد، مارک، در کمال تعجب، صدای زمزمهی ضعیفی را از یکی از شکافهای پشت در شنید. «بگو، مارک!» اگر مارک این صدا را در چین شنیده بود، آن را میشناخت. او به سمت آن نقطه دوید و مکالمهی فنوج کوتاهی بین آنها صورت گرفت. در پایان مکالمه، کشیش برگشت و دوباره یواشکی راهش را ادامه داد، طوری که دو نفر جلویی او را ندیدند. شاید پنج دقیقه بعد، بول هریس، که هنوز با خوشحالی آواز میخواند، از شنیدن اینکه عوام الناس در اولین اعتراض خود طلسم تجدید نظر کردهاند - اینکه طلا از آن اوست - به وجد آمد! [143]مارک به طور خلاصه گفت: «فکر کنم باید بیخیالش بشیم.
ما رو داری، و همین کافیه.» بول که نمیتوانست شادیاش را پنهان کند، فریاد زد: «منظورت این است که اگر تو را آزاد کنیم و هفتتیر را به تو بدهیم، حاضری از گنج طلسم نویس به کلی دست بکشی؟» مارک گفت: «بله، ما هستیم.» گاو نر پرسید: «اما چطور میتوانم به تو اعتماد کنم؟ اگر در را باز کنم، از کجا بدانم که تو...» مارک با عصبانیت و تأکید حرفش را قطع کرد و گفت: «گفتم که این کار را نمیکنم! فکر کنم من را میشناسی.» چیز خندهداری جادو و طلسمات بود. خود بول میتوانست تمام روز دروغ بگوید، بدون اینکه عذاب وجدانش او را آزار دهد.
اما به هر نحوی مطمئن بود که مارک این کار را نخواهد کرد. علیرغم اعتراضات پسرعمویش، او جلو رفت، موانع را کنار زد و طلسم نویس کلید را چرخاند. شش نفر از مردم عادی بیرون آمدند، در حالی که به اندازه کافی خجالتی به نظر میرسیدند. تگزاس با فروتنی هفتتیر گمشدهاش را دریافت
صدرا