چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۲۷ ۵ بازديد
نسبت هم دیر خوابید. تام میدانست که سردردش حتماً خوب شده و مطمئن بود که همراهش سرحال از خواب بیدار خواهد شد. با خودش گفت: «خوشحال میشوم چون دیگر لازم نیست دکتر ببرم.» دلش میخواست به کوچکترین هوس برنارد دعا احترام بگذارد. تام خودش هم زیاد نمیخوابید، و صبح زود بیدار شده بود تا بیدار شدن دوستش را پیشبینی کند. تهران روی نوک پا از کلبه بیرون رفت و بیسروصدا برای خودش یک فنجان قهوه درست کرد. آن روز یکی از آن صبحهای زیبایی بود که هیچ کجا زیباتر از آن نیست۱۴۲در کمپ تمپل. نسیم ملایمی که عطر تند کاجها را در خود میپیچید، صدای دوردستِ بهترین دعانویس شهر طلسم نویس به طلسم نویس هم خوردن ظرفها و صدای دیدهبانان کمپ پایین را نیز تا بالای بهترین دعانویس شهر آن تپهی خلوت بالا میبرد.
آخرین تکههای بخار بر فراز دریاچهی پوشیده جادو و طلسمات از چوب محو میشدند و یک یا دو قایقِ اولیه بیهدف بر روی سینهی آرام آن در حرکت بودند. فریاد و خنده و صدای ناگهانیِ آب که در دوردستها خراسان رضوی ضعیف به نظر میرسید، به او میگفت که چند تازهواردِ ناآشنا قبل از صبحانه از تختهی پرش شیرجه میزنند. تام میدانست که به زودی در این سرگرمی گیر خواهند افتاد. از کلبهی آشپزی که چاکلت دراپ، آشپز مشهور اردوگاه، در آن اقتدار مطلق داشت و با یک ماهیتابه مرگبار، مأموران متجاوز را فراری میداد، ستونی از دود دلپذیر بلند میشد که از روی تپههای جنگلی به سمت لیدز حمل میشد.
خیلی زود چاکلت دراپ به دو ماهیتابه مرگبار نیاز داشت، زیرا پیوی هریس از راه میرسید. تام میدانست که از وقتی عمو جب به طور قطعی به او گفته بود که قرار است پیشاهنگان بریجبورو بروند، هیچ خبری از آنها خراسان شمالی نشده است.۱۴۳طبق معمول، اولین نفر برسد. او میدانست که نامهی دیگری نرسیده است، زیرا تمام نامههای اردوگاه از زیر دست او گذشته بود. برای بارنارد رسم شده بود که صبح زود بیدار شود و مسیر خلوت را تا جادهی ایالتی که واگن نامه از آنجا میگذشت، دنبال کند. او این کار را صبح زود به عنوان شغل خودش اعلام کرده بود و تام، که همیشه مشتاق جلب رضایت او بود، اجازه داده بود این کار را انجام دهد، در حالی که خودش مشغول جمعآوری طلسم نویس هیزم و آماده کردن صبحانه
بود. بارنارد گفته بود: «همیشه برای ورزش به سمت غرب پیادهروی میکنم و نمیتوانم این عادت را ترک کنم. دوست دارم با سحرخیزان و کرمهای اولیه و از این جور چیزها معاشرت کنم. یک جادو و طلسمات مسیر خلوت خوزستان به من بدهید، خوشحال میشوم بهترین دعانویس شهر - هر روز صبح قبل از صبحانه و بعد از بهترین دعانویس شهر استراحت یکی از آنها را بروم. دکتر اسلید پیر، چطور است؟» دکتر اسلید پیر فکر کرده بود که این ایده خوبی است. اما امروز صبح دوستش خواب بود و دکتر اسلید پیر او را بیدار نمیکرد. او روی نوک پا به سمت کلبه رفت و با احتیاط به داخل آن نگاه کرد.
بارنارد در خواب درستکاران بود - به قول یکی از گفتههای مورد علاقه خودش۱۴۴بانداژ از پیشانیاش سر خورده بود و بیشباهت به شال گردن دیدهبانی نبود. پرتویی از نور خورشید صبحگاهی از دعا شکاف بین کندهها به صورت زنجان مورب عبور کرد و به سرش خورد طلسم و باعث شد موهای قرمز و فرفریاش مانند یک علامت خطر قرمز بدرخشد. او کاملاً خواب بود - همانطور که خودش طلسم دوست داشت بگوید، در برابر دنیای شرور مرده بود. زود خوابیدن و زود بیدار شدن، و هیچ پسر معمولیای رو پیدا نمیکنی. تام مکث کرد و به او نگاه کرد و به آن نصیحت مکرر دوستش فکر کرد.
میدانست بارنارد هیچوقت این حرفها را جدی نمیزد. مشکل همین بود - او همیشه این حرفها را میزد و به طلسم همین دلیل بود که مردم هرگز حرفش را نمیفهمیدند و به او اعتبار نمیدادند... اما تام حرفش را میفهمید، خیلی خب؛ این چیزی بود که به خودش میگفت. گفت: «مطمئناً باید به او بخندم.» سپس به او فکر کرد طلسم و از روی سادگی و سخاوت ذاتیاش جادو و طلسمات با خودش فکر کرد: «مگر نگفت که عمل بلندتر از کلمات صحبت میکند؟ این چیزی است که اهمیت دارد.» او با نوک پا به سمت جایی که آن پرتو نور خورشید میتابد، رفت.۱۴۵وارد شد جادو و طلسمات و کتش را روی در آویزان کرد.
درخشش موهای بارنارد محو شد و کلبه تقریباً تاریک شد. تام کلاهش را برداشت و در حالی که از درگاه میگذشت تا مطمئن شود خواب دوستش آشفته نیست، با دقت
آخرین تکههای بخار بر فراز دریاچهی پوشیده جادو و طلسمات از چوب محو میشدند و یک یا دو قایقِ اولیه بیهدف بر روی سینهی آرام آن در حرکت بودند. فریاد و خنده و صدای ناگهانیِ آب که در دوردستها خراسان رضوی ضعیف به نظر میرسید، به او میگفت که چند تازهواردِ ناآشنا قبل از صبحانه از تختهی پرش شیرجه میزنند. تام میدانست که به زودی در این سرگرمی گیر خواهند افتاد. از کلبهی آشپزی که چاکلت دراپ، آشپز مشهور اردوگاه، در آن اقتدار مطلق داشت و با یک ماهیتابه مرگبار، مأموران متجاوز را فراری میداد، ستونی از دود دلپذیر بلند میشد که از روی تپههای جنگلی به سمت لیدز حمل میشد.
خیلی زود چاکلت دراپ به دو ماهیتابه مرگبار نیاز داشت، زیرا پیوی هریس از راه میرسید. تام میدانست که از وقتی عمو جب به طور قطعی به او گفته بود که قرار است پیشاهنگان بریجبورو بروند، هیچ خبری از آنها خراسان شمالی نشده است.۱۴۳طبق معمول، اولین نفر برسد. او میدانست که نامهی دیگری نرسیده است، زیرا تمام نامههای اردوگاه از زیر دست او گذشته بود. برای بارنارد رسم شده بود که صبح زود بیدار شود و مسیر خلوت را تا جادهی ایالتی که واگن نامه از آنجا میگذشت، دنبال کند. او این کار را صبح زود به عنوان شغل خودش اعلام کرده بود و تام، که همیشه مشتاق جلب رضایت او بود، اجازه داده بود این کار را انجام دهد، در حالی که خودش مشغول جمعآوری طلسم نویس هیزم و آماده کردن صبحانه
بود. بارنارد گفته بود: «همیشه برای ورزش به سمت غرب پیادهروی میکنم و نمیتوانم این عادت را ترک کنم. دوست دارم با سحرخیزان و کرمهای اولیه و از این جور چیزها معاشرت کنم. یک جادو و طلسمات مسیر خلوت خوزستان به من بدهید، خوشحال میشوم بهترین دعانویس شهر - هر روز صبح قبل از صبحانه و بعد از بهترین دعانویس شهر استراحت یکی از آنها را بروم. دکتر اسلید پیر، چطور است؟» دکتر اسلید پیر فکر کرده بود که این ایده خوبی است. اما امروز صبح دوستش خواب بود و دکتر اسلید پیر او را بیدار نمیکرد. او روی نوک پا به سمت کلبه رفت و با احتیاط به داخل آن نگاه کرد.
بارنارد در خواب درستکاران بود - به قول یکی از گفتههای مورد علاقه خودش۱۴۴بانداژ از پیشانیاش سر خورده بود و بیشباهت به شال گردن دیدهبانی نبود. پرتویی از نور خورشید صبحگاهی از دعا شکاف بین کندهها به صورت زنجان مورب عبور کرد و به سرش خورد طلسم و باعث شد موهای قرمز و فرفریاش مانند یک علامت خطر قرمز بدرخشد. او کاملاً خواب بود - همانطور که خودش طلسم دوست داشت بگوید، در برابر دنیای شرور مرده بود. زود خوابیدن و زود بیدار شدن، و هیچ پسر معمولیای رو پیدا نمیکنی. تام مکث کرد و به او نگاه کرد و به آن نصیحت مکرر دوستش فکر کرد.
میدانست بارنارد هیچوقت این حرفها را جدی نمیزد. مشکل همین بود - او همیشه این حرفها را میزد و به طلسم همین دلیل بود که مردم هرگز حرفش را نمیفهمیدند و به او اعتبار نمیدادند... اما تام حرفش را میفهمید، خیلی خب؛ این چیزی بود که به خودش میگفت. گفت: «مطمئناً باید به او بخندم.» سپس به او فکر کرد طلسم و از روی سادگی و سخاوت ذاتیاش جادو و طلسمات با خودش فکر کرد: «مگر نگفت که عمل بلندتر از کلمات صحبت میکند؟ این چیزی است که اهمیت دارد.» او با نوک پا به سمت جایی که آن پرتو نور خورشید میتابد، رفت.۱۴۵وارد شد جادو و طلسمات و کتش را روی در آویزان کرد.
درخشش موهای بارنارد محو شد و کلبه تقریباً تاریک شد. تام کلاهش را برداشت و در حالی که از درگاه میگذشت تا مطمئن شود خواب دوستش آشفته نیست، با دقت
صدرا