چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۵:۳۳ ۶ بازديد
و جای تعجب نبود، زیرا اجساد بیشماری در اینجا در حال پوسیدن دعا بودند! مهمان میپرسید که چگونه مقامات شهر میتوانند به ساکنان منطقه اجازه دهند از خیابانها به عنوان مکانی برای انبار کردن فضولات و انواع آلودگیها استفاده کنند. این امر با این فرض توجیه میشد که ظرف چند سال همه این معایب به دعا خودی خود از بین میروند، یعنی وقتی همه کثیفیها کاملاً فاسد شدند، چیزی برای پخش بوی بد در اطراف باقی نمیماند. خب، حالا، و به خصوص با هوای بسیار گرم و بارانهای طولانی، مگسها یک بلای واقعی بودند. غریبه کهگیلویه و بویراحمد به سوالات خود ادامه میداد: «مگر این ناسالم نیست؟» و ساکنان پاسخ میدادند: «شاید - اما چه طلسم نویس کاری از دستش برمیآید؟» یورگیس و اونا کمی جلوتر رفتند، جادو و طلسمات دلهایشان پر از شگفتی و چشمانشان
به پشتشان دوخته شده بود. سپس به جایی رسیدند که سعی میکردند ناهمواری را "همسطح" کنند. گودالی وسیع، گلآلود و بدبو وجود داشت، حداقل به اندازه دو یا سه تا از بزرگترین بلوکهای شهر روی هم رفته. صفی طولانی از واگنها، امعاء و احشاء حیوانات و سایر کثافتها را از کشتارگاهها حمل میکردند که بویی وصفناپذیر و چندشآور داشت. چند نفر از کارگران کارخانهها آنجا ایستاده بودند و دست در طلسم نویس جیب، بیتفاوت به این کار نگاه میکردند و به گلههای کثیف کودکانی که از صبح تا شب در این زبالههای عظیم جستجو میکردند و تکههای گوشت را از اینجا و آنجا برمیداشتند و بهترین دعانویس شهر با دهانی شیرین میخوردند، میخندیدند! کودکان دیگر سبدهای بوشهر کوچکی زیر بغل داشتند که در آنها همان زبالههای سمی را جادو و طلسمات برای حمل به خانه جمع
میکردند تا خانوادههایشان را سیر کنند. هیچکدام از آنها مجبور نبودند دست خالی به خانه برگردند! در کنار این برکهی بدبو و گِلی، کارخانهی بزرگی با دودکشهای دودزا قرار داشت. این یک کارخانهی آجرپزی بود که تمام خاک رس برکه را بیرون میآورد و از آن آجر میساخت، پس از آن گودال با خردههای گوشت پر میشد. به نظر یورگیس و اونا، این یک توافق بسیار سمنان خوشیمن بود، توافقی که برای کشوری کارآفرین و عملگرا مانند آمریکا افتخار به ارمغان میآورد. یک مسیر کوچک طلسم به طلسم نویس هر گودال منتهی میشد که قبلاً از خاک رس خالی شده بود، اما هنوز کاملاً با زباله پر نشده بود.
گودالهای دیگر فعلاً با آب پر میشدند، آبی که اجازه داده میشد تمام جادو و طلسمات تابستان آنجا بماند و البته در آفتاب داغ بپوسد. وقتی زمستان فرا میرسید، همیشه افراد کارآفرین در دسترس بودند تا یخ جادو و طلسمات را از آن اره کنند و به مردم شهر بفروشند - یخی پر از باسیل و باکتری و انواع عوامل عفونی! تازه واردان ما فکر میکردند که دعا این یک روش اقتصادی عالی نیز هست. - آنها هنوز آنجا ایستاده بودند که خورشید غروب کرد و ابرهای غربی با گرگ و میش خونین رنگ شدند و شیشههای پنجره خانهها اصفهان گویی در درخشش آتش میدرخشیدند.
یورگیس و اونا به زیبایی غروب خورشید فکر نمیکردند، زیرا پشت به غرب ایستاده دعا بودند. تمام افکارشان متوجه پکینگتاون، شهر کشتارگاهها بود که در فاصله کمی طلسم نویس از آنها گسترده شده بود. طرح کلی ساختمانها در برابر آسمان به وضوح ترسیم دعا شده بود و اینجا و آنجا از ردیف متراکم خانهها، دودکشهای طلسم بلند کارخانهها سر بر میآوردند و ابرهای غلیظ دود را در هر جهتی بیرون میفرستادند. این میتوانست فرصت خوبی بهترین دعانویس شهر برای یک هنرمند باشد تا رنگ را مطالعه کند، زیرا وقتی گرگان ابرهای دود توسط خورشید در حال غروب روشن میشدند، سیاه، قهوهای و خاکستری میدرخشیدند و لبههای طلسم آنها بنفش بود.
آنگاه طلسم نویس دیگر متوجه کثیفی وحشتناک آن بهترین دعانویس شهر مکان نمیشدی؛ گرگ و میش وحشتناکترین چیزها را با طلای خود میمالید. برای این جوانان که تا غروب اینجا ایستاده بودند، همه چیز مانند یک رویای شگفتانگیز به نظر میرسید، زیرا همه چیز اینجا از انرژی و تلاش انسانی، از ثمرات کار، از فعالیت و درآمد هزاران هزار نفر، از خوشبختی و آزادی، از زندگی، عشق و شادی حکایت میکرد. وقتی سرانجام با حواس سالم به خانه بازگشتند، یورگیس بهترین دعانویس شهر گفت: «فردا برای درخواست کار به آنجا میروم!» فصل سوم. یوکوباس شدویلاس به عنوان یک بقال، آشنایان زیادی داشت. در میان آنها، پلیسی نیز در کارخانهای در دورهام مشغول به کار بود که وظایف ویژهاش شامل استخدام افراد برای مشاغل مختلف بود.
به پشتشان دوخته شده بود. سپس به جایی رسیدند که سعی میکردند ناهمواری را "همسطح" کنند. گودالی وسیع، گلآلود و بدبو وجود داشت، حداقل به اندازه دو یا سه تا از بزرگترین بلوکهای شهر روی هم رفته. صفی طولانی از واگنها، امعاء و احشاء حیوانات و سایر کثافتها را از کشتارگاهها حمل میکردند که بویی وصفناپذیر و چندشآور داشت. چند نفر از کارگران کارخانهها آنجا ایستاده بودند و دست در طلسم نویس جیب، بیتفاوت به این کار نگاه میکردند و به گلههای کثیف کودکانی که از صبح تا شب در این زبالههای عظیم جستجو میکردند و تکههای گوشت را از اینجا و آنجا برمیداشتند و بهترین دعانویس شهر با دهانی شیرین میخوردند، میخندیدند! کودکان دیگر سبدهای بوشهر کوچکی زیر بغل داشتند که در آنها همان زبالههای سمی را جادو و طلسمات برای حمل به خانه جمع
میکردند تا خانوادههایشان را سیر کنند. هیچکدام از آنها مجبور نبودند دست خالی به خانه برگردند! در کنار این برکهی بدبو و گِلی، کارخانهی بزرگی با دودکشهای دودزا قرار داشت. این یک کارخانهی آجرپزی بود که تمام خاک رس برکه را بیرون میآورد و از آن آجر میساخت، پس از آن گودال با خردههای گوشت پر میشد. به نظر یورگیس و اونا، این یک توافق بسیار سمنان خوشیمن بود، توافقی که برای کشوری کارآفرین و عملگرا مانند آمریکا افتخار به ارمغان میآورد. یک مسیر کوچک طلسم به طلسم نویس هر گودال منتهی میشد که قبلاً از خاک رس خالی شده بود، اما هنوز کاملاً با زباله پر نشده بود.
گودالهای دیگر فعلاً با آب پر میشدند، آبی که اجازه داده میشد تمام جادو و طلسمات تابستان آنجا بماند و البته در آفتاب داغ بپوسد. وقتی زمستان فرا میرسید، همیشه افراد کارآفرین در دسترس بودند تا یخ جادو و طلسمات را از آن اره کنند و به مردم شهر بفروشند - یخی پر از باسیل و باکتری و انواع عوامل عفونی! تازه واردان ما فکر میکردند که دعا این یک روش اقتصادی عالی نیز هست. - آنها هنوز آنجا ایستاده بودند که خورشید غروب کرد و ابرهای غربی با گرگ و میش خونین رنگ شدند و شیشههای پنجره خانهها اصفهان گویی در درخشش آتش میدرخشیدند.
یورگیس و اونا به زیبایی غروب خورشید فکر نمیکردند، زیرا پشت به غرب ایستاده دعا بودند. تمام افکارشان متوجه پکینگتاون، شهر کشتارگاهها بود که در فاصله کمی طلسم نویس از آنها گسترده شده بود. طرح کلی ساختمانها در برابر آسمان به وضوح ترسیم دعا شده بود و اینجا و آنجا از ردیف متراکم خانهها، دودکشهای طلسم بلند کارخانهها سر بر میآوردند و ابرهای غلیظ دود را در هر جهتی بیرون میفرستادند. این میتوانست فرصت خوبی بهترین دعانویس شهر برای یک هنرمند باشد تا رنگ را مطالعه کند، زیرا وقتی گرگان ابرهای دود توسط خورشید در حال غروب روشن میشدند، سیاه، قهوهای و خاکستری میدرخشیدند و لبههای طلسم آنها بنفش بود.
آنگاه طلسم نویس دیگر متوجه کثیفی وحشتناک آن بهترین دعانویس شهر مکان نمیشدی؛ گرگ و میش وحشتناکترین چیزها را با طلای خود میمالید. برای این جوانان که تا غروب اینجا ایستاده بودند، همه چیز مانند یک رویای شگفتانگیز به نظر میرسید، زیرا همه چیز اینجا از انرژی و تلاش انسانی، از ثمرات کار، از فعالیت و درآمد هزاران هزار نفر، از خوشبختی و آزادی، از زندگی، عشق و شادی حکایت میکرد. وقتی سرانجام با حواس سالم به خانه بازگشتند، یورگیس بهترین دعانویس شهر گفت: «فردا برای درخواست کار به آنجا میروم!» فصل سوم. یوکوباس شدویلاس به عنوان یک بقال، آشنایان زیادی داشت. در میان آنها، پلیسی نیز در کارخانهای در دورهام مشغول به کار بود که وظایف ویژهاش شامل استخدام افراد برای مشاغل مختلف بود.
صدرا