پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۰:۳۰ ۸ بازديد
دیگران مهربان باشد. نتیجه سرمازدگی پسر این بود که سه انگشتش تا آخر عمر فلج شدند و دیگر هرگز اجازه کار در برف را نداشت تا اینکه طعم چوب را چشید. به یورگیس اجازه داده شد که نظم و انضباط را برقرار کند؛ و وقتی پایش را بیرحمانه به زور به زمین میکوبیدند، او نیز او را بیرحمانه کتک میزد، طلسم اما این کار بدخلقی او را بهبود نبخشید. گفته میشود حتی بدترین سگ هم اگر در زنجیر نگه داشته شود، کینهتوز میشود؛ و یورگیس هم همینطور بود. روزها کاری جز دراز کشیدن در خرمشهر رختخواب و نفرین سرنوشتش نداشت و سرانجام همه چیز را نفرین کرد.
اما این حال بد هیچوقت زیاد دوام نمیآورد، چون وقتی آنا بیچاره شروع به گریه میکرد، یورگیس هرگز نمیتوانست مدت زیادی عصبانی بماند. مرد بیچاره شبیه یک روح بیخانمان به نظر میرسید؛ گونههایش گود افتاده بود و موهای بلند طلسم نویس و سیاهش روی چشمانش ریخته بود. آنقدر افسرده بود که نمیتوانست به کوتاه کردن موهایش یا اصلاً به ظاهرش فکر کند. عضلات قویاش رو به تحلیل میرفتند و آنچه از آنها باقی مانده بود، نرم و ضعیف بود. اصلاً اشتهایی نداشت و حتی با غذاهای خوشمزه هم دزفول نمیتوانست او را به خوردن غذا ترغیب کند. او گفت، بهتر از این است که چیزی نخورد، چون این هم نوعی پسانداز است.
نزدیک به پایان ماه مارس، دفترچه حساب آنا را پیدا کرد و دید که تمام دارایی جادو و طلسمات آنها فقط سه دلار است. اما بدترین نتیجه بیماری طولانی یورگیس این بود که یکی از اعضای خانوادهشان را از دست دادند؛ برادرش یوناس بدون هیچ ردی ناپدید شد. یک شنبه شب او به خانه جادو و طلسمات نیامد و تمام تلاشها برای یافتنش بینتیجه ماند. سرکارگرش در دورهام ادعا کرد که او دستمزد هفتگیاش را دریافت کرده و سپس رفته است. البته این لزوماً درست نبود، زیرا همیشه وقتی یکی از کارگران در کارخانه کشته آبادان میشد، این حرف زده میشد؛ این سادهترین راه برای خلاص شدن از تمام بازجوییهای خستهکننده بود.
مثلاً وقتی یکی از کارگران در دیگهای سوپ خوک افتاده بود و در یک چشم به بهترین دعانویس شهر هم زدن بهترین دعانویس شهر به "خوک خالص" یا کود "بینظیر" تبدیل شده بود، صحبت کردن در مورد آن و ایجاد ناراحتی برای خانواده نامناسب بود. اما بیشتر احتمال داشت که یوناس آنها را ترک کرده و به دنیای بیرون رفته باشد تا شانس خود را به تنهایی بیازماید. او مدتها ناراضی بود و نه بدون دلیل. او به خوبی از پس مخارج خودش بر میآمد، اما با این حال مجبور بود با خانوادهای زندگی کند که در آنها غذای کافی اهواز برای خوردن نداشت. وقتی ماریا تمام پولش را به خانواده داد، او هم مجبور شد همین کار را بکند.
و بعد اتاقی پر از بچههای نالهکنان و انواع بدبختیها بود. تحمل جادو و طلسمات همه اینها بدون ناله کردن، برای یک قهرمان واقعی لازم بود، اما یوناس اصلاً قهرمان نبود؛ او فقط یک آدم خیلی معمولی و تشنه بود بهترین دعانویس شهر که میخواست قبل طلسم نویس از خواب، شام خوبی بخورد و در آرامش پیپ بکشد. اما اینجا جایی کنار اجاق گاز پیدا نمیکرد و آشپزخانه هم در تمام زمستان به سختی آنقدر گرم بود که بشود در آن راحت بود. بنابراین جای تعجب نبود بهترین دعانویس شهر اگر آن فکر عجیب و غریب را در بهار از سرش میپراند. دو سال بود که او را زنجیر کرده بودند تا گاریهای نیم تُنی گوشت را در زیرزمینهای تاریک دورهام هل بدهد، بدون هیچ بجنورد استراحتی جز یکشنبهها و چهار تعطیلات سال، و بدون هیچ تشکری -
فقط لگد و کتک و فحشهایی که یک سگ تمیز تحمل نمیکرد. و حالا زمستان تمام شده بود و بادهای بهاری شروع به وزیدن کرده بودند - و در عرض یک روز، یک مرد میتوانست آنقدر راه برود که دیگر دود پکینگتاون را نبیند، بلکه در عوض چمنهای سبز و باغچههای گل را دعا همچون سبدهایی همچون رنگینکمان ببیند! اما حالا درآمد خانواده یک سوم و هزینههای غذا فقط یک یازدهم کاهش یافته بود، به طوری که وضعیتشان از همیشه بدتر شده بود. آنها مجبور شدند از ماریا پول قرض بگیرند و هر چه در بانک داشت را دعا بخورند، و بنابراین برنامههای ازدواجشان دوباره به هم خورد.
آنها حتی به تاموسیوس بدهکار طلسم شدند. تاموسیوس بیچاره مرد بسیار تنهایی بود و استعدادهای زیادی داشت، به طوری که میتوانست پول پسانداز کند و پیشرفت کند، اما متأسفانه او عاشق شده بود.
اما این حال بد هیچوقت زیاد دوام نمیآورد، چون وقتی آنا بیچاره شروع به گریه میکرد، یورگیس هرگز نمیتوانست مدت زیادی عصبانی بماند. مرد بیچاره شبیه یک روح بیخانمان به نظر میرسید؛ گونههایش گود افتاده بود و موهای بلند طلسم نویس و سیاهش روی چشمانش ریخته بود. آنقدر افسرده بود که نمیتوانست به کوتاه کردن موهایش یا اصلاً به ظاهرش فکر کند. عضلات قویاش رو به تحلیل میرفتند و آنچه از آنها باقی مانده بود، نرم و ضعیف بود. اصلاً اشتهایی نداشت و حتی با غذاهای خوشمزه هم دزفول نمیتوانست او را به خوردن غذا ترغیب کند. او گفت، بهتر از این است که چیزی نخورد، چون این هم نوعی پسانداز است.
نزدیک به پایان ماه مارس، دفترچه حساب آنا را پیدا کرد و دید که تمام دارایی جادو و طلسمات آنها فقط سه دلار است. اما بدترین نتیجه بیماری طولانی یورگیس این بود که یکی از اعضای خانوادهشان را از دست دادند؛ برادرش یوناس بدون هیچ ردی ناپدید شد. یک شنبه شب او به خانه جادو و طلسمات نیامد و تمام تلاشها برای یافتنش بینتیجه ماند. سرکارگرش در دورهام ادعا کرد که او دستمزد هفتگیاش را دریافت کرده و سپس رفته است. البته این لزوماً درست نبود، زیرا همیشه وقتی یکی از کارگران در کارخانه کشته آبادان میشد، این حرف زده میشد؛ این سادهترین راه برای خلاص شدن از تمام بازجوییهای خستهکننده بود.
مثلاً وقتی یکی از کارگران در دیگهای سوپ خوک افتاده بود و در یک چشم به بهترین دعانویس شهر هم زدن بهترین دعانویس شهر به "خوک خالص" یا کود "بینظیر" تبدیل شده بود، صحبت کردن در مورد آن و ایجاد ناراحتی برای خانواده نامناسب بود. اما بیشتر احتمال داشت که یوناس آنها را ترک کرده و به دنیای بیرون رفته باشد تا شانس خود را به تنهایی بیازماید. او مدتها ناراضی بود و نه بدون دلیل. او به خوبی از پس مخارج خودش بر میآمد، اما با این حال مجبور بود با خانوادهای زندگی کند که در آنها غذای کافی اهواز برای خوردن نداشت. وقتی ماریا تمام پولش را به خانواده داد، او هم مجبور شد همین کار را بکند.
و بعد اتاقی پر از بچههای نالهکنان و انواع بدبختیها بود. تحمل جادو و طلسمات همه اینها بدون ناله کردن، برای یک قهرمان واقعی لازم بود، اما یوناس اصلاً قهرمان نبود؛ او فقط یک آدم خیلی معمولی و تشنه بود بهترین دعانویس شهر که میخواست قبل طلسم نویس از خواب، شام خوبی بخورد و در آرامش پیپ بکشد. اما اینجا جایی کنار اجاق گاز پیدا نمیکرد و آشپزخانه هم در تمام زمستان به سختی آنقدر گرم بود که بشود در آن راحت بود. بنابراین جای تعجب نبود بهترین دعانویس شهر اگر آن فکر عجیب و غریب را در بهار از سرش میپراند. دو سال بود که او را زنجیر کرده بودند تا گاریهای نیم تُنی گوشت را در زیرزمینهای تاریک دورهام هل بدهد، بدون هیچ بجنورد استراحتی جز یکشنبهها و چهار تعطیلات سال، و بدون هیچ تشکری -
فقط لگد و کتک و فحشهایی که یک سگ تمیز تحمل نمیکرد. و حالا زمستان تمام شده بود و بادهای بهاری شروع به وزیدن کرده بودند - و در عرض یک روز، یک مرد میتوانست آنقدر راه برود که دیگر دود پکینگتاون را نبیند، بلکه در عوض چمنهای سبز و باغچههای گل را دعا همچون سبدهایی همچون رنگینکمان ببیند! اما حالا درآمد خانواده یک سوم و هزینههای غذا فقط یک یازدهم کاهش یافته بود، به طوری که وضعیتشان از همیشه بدتر شده بود. آنها مجبور شدند از ماریا پول قرض بگیرند و هر چه در بانک داشت را دعا بخورند، و بنابراین برنامههای ازدواجشان دوباره به هم خورد.
آنها حتی به تاموسیوس بدهکار طلسم شدند. تاموسیوس بیچاره مرد بسیار تنهایی بود و استعدادهای زیادی داشت، به طوری که میتوانست پول پسانداز کند و پیشرفت کند، اما متأسفانه او عاشق شده بود.
صدرا