شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ | ۱۳:۵۹ ۸ بازديد
نمیروی، نه؟ خیلی خوشحالم که احساس کردی از نامهام چنین تصور کاملی از واگنر داری. کمی ترسیدم که نتوانسته باشم حق مطلب را ادا کنم، اما به تو اطمینان میدهم که تعداد افراد حاضر در آنجا بسیار بیشتر از آن چیزی بود که فکر میکردم، و اپراها، هرچند که طولانی هستند، بسیار لذتبخش هستند. اینجا در مونیخ، مهمترین چیز گالری عکس است، چون البته در این موقع از سال، تمام محافل شیک و مد روز دور هستند و تئاترها و اپراها یا طلسم تعطیلند یا اجراهای درجه دو دارند. موزههای بیشتری از آنچه واقعاً بخواهید طلسم ببینید وجود دارد و پر از شاهکارهای هنری هستند، که بسیاری از آنها به همان اندازه شاهکارهای هنری که اغلب هستند، فجیع مشهد هستند.
موزه اصلی - که اسمش با P شروع میشود - همانی جادو و طلسمات است که ما به آن رفتهایم. کاش میتوانستید روبنز را ببینید، یا شاید هم ون دایکها - یادم نیست کدام را، اما زیبا هستند؛ و وقتی آدم فکر میکند که چقدر پیش نقاشی شدهاند، فوقالعاده است، نه؟ یک چیز فوقالعاده جالب در مورد یک گالری عکس، دیدن تفاوت مضحک طلسم نویس لباس زنان امروزی و گذشته است؛ شما اینطور فکر نمیکنید؟ و گاهی اوقات آدم برای خودش ایدههایی طلسم میگیرد. این گالری خاص، در مجموع یکی از نیشابور رضایتبخشترین گالریهایی است که تا به حال در آن بودهام. پر از آدمهای «بِدِکِر» و از این جور چیزها نبود.
در اتاق دومی که وارد شدیم، لرد و لیدی جنکس و کنتس تاونز را ملاقات کردیم. همان اتاقی بود که در آن پرترهای از جانت کاوتر دیدیم. همه از خنده غش کردیم! میدانید که او چیزی دارد که برادر کوچک و بیادب من دعا آن را «چهرهای در حال رشد» مینامد - به جای بیرون آمدن، در آن فرو طلسم میرود، طوری که موجود جادو و طلسمات بیچاره نمیتواند بفهمد که داشتن یک نیمرخ واقعی چگونه به نظر میرسد. خارقالعاده است که باید دو چهره از این دست در دنیا وجود داشته باشد - اینطور فکر نمیکنید؟ - حتی بیرجند با دویست یا سیصد سال فاصله بین آنها.
این پرتره توسط - عزیزم! یادم نمیآید، اما کسی بود که همه ما او را میشناسیم. یک چیز هست که نباید برایم مهم باشد، و آن آشنایی با سازنده کرست خانم است. دوست دارم آدرس او را به جانت بدهم، چون عزیزم، با وجود چهرهاش، او اندام خانم را زیبا کرده بود. به نظرم این واقعاً قشنگترین بخش یه گالری عکسه—دیدن شباهتهای کمیک به دوستات. من و لیدی جنکس روی یک نیمکت ناراحت و بدون تکیهگاه نشستیم و تقریباً یک ساعت با هم صحبت کردیم. چه موجود بامزهای است! او داستانهایی شهرکرد برای گفتن در دعا مورد همه چیز زیر آفتاب دارد.
ضمناً، او قسم خورد که تو و شوهرت خیلی با هم خوب نیستید و فقط به صورت ظاهری با هم زندگی میکنید! عزیزم، من چماقهایت را برداشتم دعا و به او گفتم طلسم نویس که این به هیچ وجه درست نیست؛ که ند تو را میپرستید و یک فرشته بود. البته، او جادو و طلسمات مست کرد - این را من میدانستم، همانطور که همه دنیا میدانستند، اما تو به آن عادت داشتی. این درست نیست، نه؟ او هرگز تو را کتک نزد؟ مطمئنم بهترین دعانویس شهر که نزده! تو به یک دوست خوب مثل من میگفتی؛ مگر نه؟ خب، طلسم درست وقتی کار من طلسم نویس و لیدی جنکس تمام شد، بقیه از گشتن در اتاقهای دیگر برگشتند.
دعا همهمان حسابی خسته بودیم، بهترین دعانویس شهر نگاه کردن به عکسها خیلی خستهکننده است. تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم و در باغ جادو و طلسمات چای بخوریم. اما فکر میکنم گالری قشنگی است، و فردا - ما تا روز بعد نمیرویم - اگر بعد از خرید وقت داشته باشیم، قصد دارم برگردم و دوباره عکسها را ببینم. به میدان ایتون نامه بنویس؛ خدمتکاران خبر میدهند. بیچارهها، حتماً تابستان کسلکنندهای داشتهاند! میگویند گرمای شهر وحشتناک بوده! اما فکر نمیکنم خدمتکاران ناراحت شوند؛ شما چطور؟ و بعد هم اداره خانه را رودهن به دست میگیرند. مطمئنم از اتاق جادو و طلسمات پذیرایی استفاده میکنند و در تخت من میخوابند! خداحافظ، با محبت، فانی اوبری میگوید پرترهی جانت اثر رامبراند است؛ اما من به او میگویم که فکر نمیکنم اصلاً اثر یک فرانسوی باشد، فکر میکنم اثر گروز باشد.
غم و اندوه نامه نامهای به خانم کارلی، فلورانس، ایتالیا. نیویورک، چهارشنبه. مریم عزیزم: دو سال پیش طلسم نویس حق با تو بود که به من گفتی زمانی فرا خواهد رسید که به پوچی، خودخواهی و پوچی زندگیام پی خواهم برد. اکنون شش ماه از
موزه اصلی - که اسمش با P شروع میشود - همانی جادو و طلسمات است که ما به آن رفتهایم. کاش میتوانستید روبنز را ببینید، یا شاید هم ون دایکها - یادم نیست کدام را، اما زیبا هستند؛ و وقتی آدم فکر میکند که چقدر پیش نقاشی شدهاند، فوقالعاده است، نه؟ یک چیز فوقالعاده جالب در مورد یک گالری عکس، دیدن تفاوت مضحک طلسم نویس لباس زنان امروزی و گذشته است؛ شما اینطور فکر نمیکنید؟ و گاهی اوقات آدم برای خودش ایدههایی طلسم میگیرد. این گالری خاص، در مجموع یکی از نیشابور رضایتبخشترین گالریهایی است که تا به حال در آن بودهام. پر از آدمهای «بِدِکِر» و از این جور چیزها نبود.
در اتاق دومی که وارد شدیم، لرد و لیدی جنکس و کنتس تاونز را ملاقات کردیم. همان اتاقی بود که در آن پرترهای از جانت کاوتر دیدیم. همه از خنده غش کردیم! میدانید که او چیزی دارد که برادر کوچک و بیادب من دعا آن را «چهرهای در حال رشد» مینامد - به جای بیرون آمدن، در آن فرو طلسم میرود، طوری که موجود جادو و طلسمات بیچاره نمیتواند بفهمد که داشتن یک نیمرخ واقعی چگونه به نظر میرسد. خارقالعاده است که باید دو چهره از این دست در دنیا وجود داشته باشد - اینطور فکر نمیکنید؟ - حتی بیرجند با دویست یا سیصد سال فاصله بین آنها.
این پرتره توسط - عزیزم! یادم نمیآید، اما کسی بود که همه ما او را میشناسیم. یک چیز هست که نباید برایم مهم باشد، و آن آشنایی با سازنده کرست خانم است. دوست دارم آدرس او را به جانت بدهم، چون عزیزم، با وجود چهرهاش، او اندام خانم را زیبا کرده بود. به نظرم این واقعاً قشنگترین بخش یه گالری عکسه—دیدن شباهتهای کمیک به دوستات. من و لیدی جنکس روی یک نیمکت ناراحت و بدون تکیهگاه نشستیم و تقریباً یک ساعت با هم صحبت کردیم. چه موجود بامزهای است! او داستانهایی شهرکرد برای گفتن در دعا مورد همه چیز زیر آفتاب دارد.
ضمناً، او قسم خورد که تو و شوهرت خیلی با هم خوب نیستید و فقط به صورت ظاهری با هم زندگی میکنید! عزیزم، من چماقهایت را برداشتم دعا و به او گفتم طلسم نویس که این به هیچ وجه درست نیست؛ که ند تو را میپرستید و یک فرشته بود. البته، او جادو و طلسمات مست کرد - این را من میدانستم، همانطور که همه دنیا میدانستند، اما تو به آن عادت داشتی. این درست نیست، نه؟ او هرگز تو را کتک نزد؟ مطمئنم بهترین دعانویس شهر که نزده! تو به یک دوست خوب مثل من میگفتی؛ مگر نه؟ خب، طلسم درست وقتی کار من طلسم نویس و لیدی جنکس تمام شد، بقیه از گشتن در اتاقهای دیگر برگشتند.
دعا همهمان حسابی خسته بودیم، بهترین دعانویس شهر نگاه کردن به عکسها خیلی خستهکننده است. تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم و در باغ جادو و طلسمات چای بخوریم. اما فکر میکنم گالری قشنگی است، و فردا - ما تا روز بعد نمیرویم - اگر بعد از خرید وقت داشته باشیم، قصد دارم برگردم و دوباره عکسها را ببینم. به میدان ایتون نامه بنویس؛ خدمتکاران خبر میدهند. بیچارهها، حتماً تابستان کسلکنندهای داشتهاند! میگویند گرمای شهر وحشتناک بوده! اما فکر نمیکنم خدمتکاران ناراحت شوند؛ شما چطور؟ و بعد هم اداره خانه را رودهن به دست میگیرند. مطمئنم از اتاق جادو و طلسمات پذیرایی استفاده میکنند و در تخت من میخوابند! خداحافظ، با محبت، فانی اوبری میگوید پرترهی جانت اثر رامبراند است؛ اما من به او میگویم که فکر نمیکنم اصلاً اثر یک فرانسوی باشد، فکر میکنم اثر گروز باشد.
غم و اندوه نامه نامهای به خانم کارلی، فلورانس، ایتالیا. نیویورک، چهارشنبه. مریم عزیزم: دو سال پیش طلسم نویس حق با تو بود که به من گفتی زمانی فرا خواهد رسید که به پوچی، خودخواهی و پوچی زندگیام پی خواهم برد. اکنون شش ماه از
صدرا