سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ | ۱۸:۳۳ ۶ بازديد
این سیستم عظیم که در اثر بزرگ او، « جهان به مثابه اراده و رؤیا» طلسم نویس ، شرح و بسط یافته است، ما (خوشبختانه برای من و احتمالاً برای خوانندهام)، برای هدف فعلی خود، هیچ دغدغهای نداریم، بلکه فقط به اعمال و شخصیت او، مانند خانم زیمرن، که خاطرات اصلی آلمانی را که به شیوهای زنده و شفاف و صادقانه در کتاب «زندگی سوسنگرد شوپنهاور» او ترسیم شده است، خلاصه میکند، میپردازیم. باید بگویم اولین «نشانه» شخصیت شوپنهاور، بیرحمی او بود . به نظر میرسد او[صفحه ۱۰۵]به ندرت کسی را - به هر معنایی که طلسم ارزش توجه داشته باشد - از گهواره تا گور دوست داشته است.
در واقع، پس از مرگ پدرش، طلسم نویس احترام زیادی به یاد او نشان داد؛ بهترین دعانویس شهر اما احترام به فرزند، به هر شکلی که بود، در این مرحله متوقف شد. او از مادر سرزنده و خوشخلق خود بیزار بود و با گستاخی خاصی با او رفتار میکرد. در جادو و طلسمات مورد دوستی، او عقیده خود را اینگونه بیان میکرد که «مردانی با ارزش فکری بالا، امیدیه بهویژه اگر نابغه باشند، میتوانند دوستان کمی داشته باشند»؛ و او با داشتن، تا آنجا که میتوانیم قضاوت کنیم، هیچ دوست واقعی نداشت، هرچند در اواخر عمر، وقتی مشهور شد، چاپلوسان و شاگردان زیادی داشت. عشق حتی کمتر از دوستی به سبک شوپنهاور بود، مگر اینکه بخواهیم عنوان شور و اشتیاق را جادو و طلسمات در خشنترین شکل آن بنامیم.
نظر او این بود که بهترین دعانویس شهر «شعر عشق عمدتاً توهم است، پردهای پر زرق و برق که قرار است هیبت آن چیز را آنطور که واقعاً هست بپوشاند» ( صفحه ۲۲۲)؛ و اعمال او کاملاً با این ماتریالیسم رامهرمز خام مطابقت داشت. زندگینامهنویس او میگوید، او «هیچ زندگی زاهدانه و مقدسی نداشت و به طلسم نویس این مقام والا تظاهر نمیکرد... او از زنان بیزار بود... او تنها طلسم نویس از این نظر با مردان عادی متفاوت بود که از چیزهایی صحبت میکرد که دیگران سرکوب میکردند؛ و شاگردان متعصب او که در تمام اعمال او جنبه خدایی میدیدند، حتی این اعمال را به روشنایی روز میکشاندند.» «بیاحتیاطی او»[صفحه ۱۰۶]«با زیباییها خوشگذرانی میکرد» (به گمانم یک حسن تعبیر برای زندگی بیبندوباری است) اما یک بار او را به آرزوی پیوند دائمی رساند.
تنها زنی که او آرزوی ازدواج با آن را داشته، زنی بازیگر بود که در بهترین دعانویس شهر آن زمان «شیفتهی او» شده بود (موقعیتی مناسب برای همسری یک فیلسوف اخلاق بزرگ!)، معشوقهی شناختهشدهی دوک بهبهان کارل آگوست بود. گاهی اوقات اتفاق دعا افتاده است که مردانی که فاقد آن محبتهای خانوادگی و دوستانهای بودهاند که زیباترین چیزهای زندگی بشر هستند، تقریباً کمبود خود را با «شور و شوق انسانیت» پرشور خود جبران کردهاند. نیازی به گفتن طلسم نیست که شخصیت شوپنهاور نفی بیطرفانهای از هر دو نوع احساس را نشان میداد. او نه مردان و نه زنان را به طور خاص، و نه انسان را به طور کلی دوست طلسم نویس نداشت.
او با دقت خود را نه یک انسانستیز، بلکه فقط یک تحقیرکنندهی انسانها تعریف میکرد ( صفحه ۸۳). او فکر میکرد هر چه انسان از نظر ذهنی بالاتر باشد، همنوعانش باید پستتر به نظر برسند. اینکه بخش الهی بزرگترین افراد خدمت به کمترین افراد است، آخرین پیشنهادی بود که به ذهن او خطور میکرد. او اظهار داشت: «من در چهرهی آپولو بلویدر، نارضایتی عادلانه و عمیقی را که خدای موزها از لجاجت رقتانگیز فلسطینیان احساس میکرد، خواندم»؛ و بدون شک، آرتور شوپنهاور به طور مجازی خود را بالا کشید جاجرم و احساس کرد که[صفحه ۱۰۷]مانند آپولو بلویدر، تا دعا جایی که شرایط مادی یک فیلسوف آلمانی اجازه دهد.
او «به این باور رسیده بود که در جهانی پر از موجوداتی قرار گرفته که از نظر اخلاقی و فکری حقیرند و باید از آنها دوری کند.» در دفترچه یادداشت خود (که از طبقهای کاملاً متفاوت با طبقه مارکوس اورلیوس بود)، این نصیحت را نوشت: «مطالعه کن تا دیدگاهی دقیق و مرتبط با حقارت مطلق نوع بشر به طور کلی، و سپس معاصران خود، و به ویژه دانشمندان آلمانی، به دست آوری.» دومین «نشانه» در شخصیت شوپنهاور، بزدلی بیش از حد او دعا بود . سقراط امروزی در زمان طاعون آتن را ترک میکرد و در پوتیدئا فرار میکرد. تصور اینکه او در هنگام نوشیدن جام شوکران دعا چه رفتار پلیدی از خود نشان میداد، غیرممکن است.
در واقع، پس از مرگ پدرش، طلسم نویس احترام زیادی به یاد او نشان داد؛ بهترین دعانویس شهر اما احترام به فرزند، به هر شکلی که بود، در این مرحله متوقف شد. او از مادر سرزنده و خوشخلق خود بیزار بود و با گستاخی خاصی با او رفتار میکرد. در جادو و طلسمات مورد دوستی، او عقیده خود را اینگونه بیان میکرد که «مردانی با ارزش فکری بالا، امیدیه بهویژه اگر نابغه باشند، میتوانند دوستان کمی داشته باشند»؛ و او با داشتن، تا آنجا که میتوانیم قضاوت کنیم، هیچ دوست واقعی نداشت، هرچند در اواخر عمر، وقتی مشهور شد، چاپلوسان و شاگردان زیادی داشت. عشق حتی کمتر از دوستی به سبک شوپنهاور بود، مگر اینکه بخواهیم عنوان شور و اشتیاق را جادو و طلسمات در خشنترین شکل آن بنامیم.
نظر او این بود که بهترین دعانویس شهر «شعر عشق عمدتاً توهم است، پردهای پر زرق و برق که قرار است هیبت آن چیز را آنطور که واقعاً هست بپوشاند» ( صفحه ۲۲۲)؛ و اعمال او کاملاً با این ماتریالیسم رامهرمز خام مطابقت داشت. زندگینامهنویس او میگوید، او «هیچ زندگی زاهدانه و مقدسی نداشت و به طلسم نویس این مقام والا تظاهر نمیکرد... او از زنان بیزار بود... او تنها طلسم نویس از این نظر با مردان عادی متفاوت بود که از چیزهایی صحبت میکرد که دیگران سرکوب میکردند؛ و شاگردان متعصب او که در تمام اعمال او جنبه خدایی میدیدند، حتی این اعمال را به روشنایی روز میکشاندند.» «بیاحتیاطی او»[صفحه ۱۰۶]«با زیباییها خوشگذرانی میکرد» (به گمانم یک حسن تعبیر برای زندگی بیبندوباری است) اما یک بار او را به آرزوی پیوند دائمی رساند.
تنها زنی که او آرزوی ازدواج با آن را داشته، زنی بازیگر بود که در بهترین دعانویس شهر آن زمان «شیفتهی او» شده بود (موقعیتی مناسب برای همسری یک فیلسوف اخلاق بزرگ!)، معشوقهی شناختهشدهی دوک بهبهان کارل آگوست بود. گاهی اوقات اتفاق دعا افتاده است که مردانی که فاقد آن محبتهای خانوادگی و دوستانهای بودهاند که زیباترین چیزهای زندگی بشر هستند، تقریباً کمبود خود را با «شور و شوق انسانیت» پرشور خود جبران کردهاند. نیازی به گفتن طلسم نیست که شخصیت شوپنهاور نفی بیطرفانهای از هر دو نوع احساس را نشان میداد. او نه مردان و نه زنان را به طور خاص، و نه انسان را به طور کلی دوست طلسم نویس نداشت.
او با دقت خود را نه یک انسانستیز، بلکه فقط یک تحقیرکنندهی انسانها تعریف میکرد ( صفحه ۸۳). او فکر میکرد هر چه انسان از نظر ذهنی بالاتر باشد، همنوعانش باید پستتر به نظر برسند. اینکه بخش الهی بزرگترین افراد خدمت به کمترین افراد است، آخرین پیشنهادی بود که به ذهن او خطور میکرد. او اظهار داشت: «من در چهرهی آپولو بلویدر، نارضایتی عادلانه و عمیقی را که خدای موزها از لجاجت رقتانگیز فلسطینیان احساس میکرد، خواندم»؛ و بدون شک، آرتور شوپنهاور به طور مجازی خود را بالا کشید جاجرم و احساس کرد که[صفحه ۱۰۷]مانند آپولو بلویدر، تا دعا جایی که شرایط مادی یک فیلسوف آلمانی اجازه دهد.
او «به این باور رسیده بود که در جهانی پر از موجوداتی قرار گرفته که از نظر اخلاقی و فکری حقیرند و باید از آنها دوری کند.» در دفترچه یادداشت خود (که از طبقهای کاملاً متفاوت با طبقه مارکوس اورلیوس بود)، این نصیحت را نوشت: «مطالعه کن تا دیدگاهی دقیق و مرتبط با حقارت مطلق نوع بشر به طور کلی، و سپس معاصران خود، و به ویژه دانشمندان آلمانی، به دست آوری.» دومین «نشانه» در شخصیت شوپنهاور، بزدلی بیش از حد او دعا بود . سقراط امروزی در زمان طاعون آتن را ترک میکرد و در پوتیدئا فرار میکرد. تصور اینکه او در هنگام نوشیدن جام شوکران دعا چه رفتار پلیدی از خود نشان میداد، غیرممکن است.
صدرا