برازجان

بو چوب

برازجان

۳ بازديد
کرد، با این حال من توانسته‌ام چیزی برای عزیزانم در خانه بفرستم، که فقط تأثیرش این بود که بحران اجتناب‌ناپذیر را برای مدتی به تعویق انداخت. عمو سیمئون هم وقتی به یادش می‌آمد و پول داشت به آنها کمک می‌کرد؛ اما طلسم نویس او مردی کاملاً غیرعملی در امور مالی است و بودجه مورد نیاز برای آزمایش‌های الکتریکی‌اش آنقدر زیاد است که تقریباً به اندازه من فقیر است. او خیلی احمقانه از تجاری کردن اختراعاتش خودداری می‌کند. «شرایط خانه به طور طبیعی به جای بهتر شدن، بدتر شده است و حالا مردی برازجان که وام‌های رهنی خانه را در اختیار دارد به مادرم اطلاع داده است که در موعد طلسم بعدی که حدود چهار ماه دیگر است، ملک را توقیف خواهد کرد.

این وضعیت خانواده من در خانه است و شما دوستان من، می‌توانید تصور کنید که بدبختی‌ها و نیازهای آنها چقدر مرا ناراحت کرده است. با نزدیک شدن به اوج بدبختی‌هایشان، سعی کردم راهی برای کمک به آنها پیدا کنم. این موضوع روز و شب افکار مرا به خود مشغول کرده است. اما یک راه ممکن برای تسکین به ذهنم رسیده است که چاکا پیشنهاد داده است. شاید این طلسم یک فرصت ناامیدکننده باشد؛ با این حال، این یک فرصت است و من تصمیم گرفته‌ام که آن را انجام دهم.» ۳۷ او لحظه‌ای مکث کرد؛ اما هیچ‌کس تمایلی چهارباغ به صحبت نداشت، هرچند ما به داستان بسیار علاقه‌مند بودیم.

ستوان آلرتون ادامه داد: «نه سال پیش، وقتی در مریلند پرچمدار بودم ، در ساحل شرقی دماغه یوکاتان در دعا حال گشت‌زنی بودیم که یک شب دیدیم یک قایق کوچک توسط یک جوان بومی برنزی رنگ که به جز یک پارچه کمر، برهنه بود، به سرعت به سمت کشتی کشیده می‌شود. به دنبال او، جمعیت رنگارنگی از قایق‌ها به سرعت به دنبالش دویدند و سرنشینان آن دعا با شهر بابک فریادهای وحشیانه به طعمه در حال فرار خود حمله کردند. «کاپیتان ما طلسم نویس دستور داد که یک کالسکه پایین آورده شود و من با آن جادو و طلسمات به دریا فرستاده شدم، با فراری ملاقات کردم و او را به عرشه کشتی بردم.

ما موفق شدیم قبل از اینکه بومیان وحشت‌زده به ما برسند، کشتی را پس بگیریم. با این حال، آنها تعداد زیادی دارت مسموم به سمت ما شلیک کردند و تنها زمانی عقب رانده شدند که رگباری از افراد ما آنها را وحشت‌زده به ساحل فراری داد. ۳۸ «جوانی که نجاتش داده بودم، چاکا بود. به نظر می‌رسید که او مرا محافظ مخصوص خود می‌دانست و با چنان سماجتی به من وابسته بود که کاپیتان را وادار کرد او را در اتاق خودم بگذارم، جایی که خیلی زود با هم دوست شدیم. چاکا بسیار باهوش است، همانطور که بدون شک متوجه بیدستان شده‌اید.

من به او انگلیسی یاد دادم طلسم و او زبان مایا را به من یاد داد. طلسم نویس وقتی چند ماه بعد منتقل شدم، توانستم چاکا را با خودم ببرم و او را به عنوان ملوان ثبت نام کنم. ما نه سال است که با هم هستیم و نسبت به قبل، دوستان بهتری هستیم.» او به مایا نگاه کرد که با جدیت به نشانه‌ی تصدیق تعظیم کرد. ۳۹ فصل سوم ما ماجراجویی یوکاتان را آغاز می‌کنیم آلرتون مهرگان در حالی که داستانش را از سر می‌گرفت، ادامه داد: «من تمام تاریخ چاکا را آموخته‌ام، همانطور که او تمام تاریخ مرا آموخته است.

دوست من شاهزاده سلطنتی ایتزاِکس است، تنها قبیله بومی یوکاتان که در برابر مهاجمان اسپانیایی بهترین دعانویس شهر قرن شانزدهم مقاومت کرد و تا به امروز فتح نشده است. این قبیله در رشته‌کوه‌های وسیع یوکاتان، نزدیک دریاچه بزرگ، ساکن است و آتکایما (Atkayma) ایتزاِکس همان اهمیت و قدرتی را دارد که اینکاهای پرو یا کاسیک‌های آزتک‌ها بهترین دعانویس شهر قبلاً از آن برخوردار بودند. بهترین دعانویس شهر چاکا پسر ارشد آتکایما حاکم است. در این زمان، او حتی ممکن است عنوان آتکایما، رئیس قوم خود، را نیز به دست آورده باشد، زیرا پدرش وقتی پسر او را ترک کرد، پیرمردی پیر بود. خانواده حاکمان، خانواده‌ای مقدس است که گفته می‌شود از نسل خورشید هستند طلسم و هر یک از پنجاه هزار رعیت آتکایما بدون هیچ تردیدی برای او جان خود را فدا می‌کنند.» ۴۰ «در زمانی

که من چاکا را نجات دادم، او جوانی ماجراجو بود که بدون دانستن نام ترس، گروهی از مردم خود را دعا در سفری به ساحل دریا، در جستجوی لاک‌پشت‌ها جادو و طلسمات رهبری می‌کرد. 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.