اقبالیه

بو چوب

اقبالیه

۳ بازديد
کردیم؛ اما دشمن بی‌باک ظاهر شد. تچاها اکنون به بالای دیوار پریدند و از نقطه دید خود چنان ناامیدانه، اما خونسرد، جنگیدند که پس از حدود ده دقیقه نبرد تن به تن، ایتزاکس‌ها عقب‌نشینی کردند تا نفسی تازه کنند و صفوف خود را اصلاح کنند. آنها ده‌ها کشته و زخمی در مقابل سد به جا گذاشتند، اما نیروهای خودمان نیز به شدت آسیب دیده بودند. من در آن لحظه به تچاها افتخار می‌کردم. آنها به اندازه دشمنانشان نترس بودند و با توجه به اینکه هرگز برای جنگ آموزش ندیده دعا بودند، دفاع جانانه‌ای انجام دادند. معدنچی بزرگ، آمپاکس، بازوی پاول را لمس کرد و به صخره جادو و طلسمات بزرگی اشاره کرد که در بالای لبه کوه، بر فراز گذرگاه قرار اقبالیه داشت.

زلزله، با شکافتن پهلوی آئوتا، این توده دعا عظیم را در میان یک گردنه کوچک سنگی معلق گذاشته بود. من قبلاً متوجه این چیز نشده بودم، زیرا از داخل دره، اتصال باریک به بهترین دعانویس شهر وضوح دیده بهترین دعانویس شهر نمی‌شد و در تاریکی شب نیز از توجه معدنچیان پنهان مانده بود. اما آمپاکس آن را در آخرین لحظه دیده بود و وقتی به آن چیز دعا نگاه کردم، برای کسانی که در پایین ایستاده بودند، بسیار خطرناک به نظر طلسم می‌رسید. آمپکس گفت: «اگر بتوانم آن توده را بشکنم، گذرگاه را مسدود خواهد کرد.» ۳۰۹ پاول سر تکان جادو و طلسمات داد. او پاسخ داد: «امتحانش کن.» و بلافاصله آمپاکس دوازده دستیار را انتخاب کرد که با بار میله‌ها شریفیه و کلنگ‌های برنزی سنگین، شروع به بالا رفتن از صخره کردند، از مسیری که یک

بز از امتحان کردن آن دریغ می‌کرد. آلرتون من را پیش خودش صدا زد. «سام،» او گفت، «در صندوقچه ما یک دینامیت است. آن را در فویل پیچیده‌اند و در یک جعبه‌ی محافظ با علامت «XXD» نگهداری می‌کنند. پسرم، طلسم نویس بدو و آن را بردار و هر چه سریع‌تر آن را به آمپکس ببر. تو می‌دانی چگونه از آن استفاده کنی.» با نگرانی پرسیدم: «وقت پیدا می‌شود؟» «فکر می‌کنم. با الکترایت‌ها و تفنگ‌هایمان باید بتوانیم آن وحشی‌ها را طلسم یک یا دو بار دیگر عقب برانیم.» «خیلی خب، پاول؛ من می‌روم.» سلاح‌هایم آبیک را به پاگاتکا دادم، که باید با آنها کار خوبی می‌کرد، چون آدم باهوشی بود، و با تمام سرعتی که می‌توانستم به سمت اقامتگاهمان دویدم.

شکاف کوه در انتهای جنوبی، تقریباً یک چهارم مایل از محوطه معبد فاصله داشت؛ اما کمی طول کشید تا قفل صندوقچه را باز کنم و دینامیت را جا بگذارم. ۳۱۰ جعبه‌ی گرانبها را زیر بغل گرفتم و با بهترین دعانویس شهر عجله شروع به برگشتن کردم که ناگهان آما را دیدم که با گروهی از زنانش در نقطه‌ای ایستاده بود که چشمانش می‌توانست مسیر را نشان دهد. «کجا می‌روی؟» پرسید. من به سمت بالای کوه، به سمت توده‌ی عظیمی از سنگ که بالای دهانه قرار داشت، اشاره کردم و توضیح دادم که فقط یک گردنه‌ی الوند کوچک سنگ آن را در جای خود نگه داشته است و آمپکس سعی دارد آن را بشکند تا گذرگاه را مسدود کند.

اضافه کردم که در جعبه یک ماده‌ی جادو و طلسمات منفجره‌ی قدرتمند وجود دارد که به معدنچی در انجام وظیفه‌اش کمک می‌کند و ما باید عجله کنیم، وگرنه ایتزاکس قبل از اینکه بتوانیم به هدفمان برسیم، از خط دفاعی عبور خواهد کرد. گفتم: «از بالا رفتن وحشت دارم؛ مسیر سرگیجه‌آوری است و مطمئن نیستم که بتوانم از پسش بربیایم.» ناگهان فریاد زد: «من راهنماییت می‌کنم. دنبالم بیا، سامستیل!» برگشت و به آرامی به سمت محوطه معبد دوید و من پس از لحظه‌ای تردید تصمیم گرفتم دنبالش بروم. ما اصلاً به قادرآباد سمت گذرگاه نمی‌رفتیم، جادو و طلسمات با این حال آما باید کوه خودش را بهتر از من می‌شناخت.

۳۱۱ دختر دونده‌ی سریعی بود و من که از قبل نفس کم آورده بودم، کار آسانی برای دنبال کردنش نداشتم. همین که به باغ‌های اطراف عمارت مخروبه آما رسیدیم، فریاد نبرد طلسم نویس ایتزاکسِ خشمگین دوباره در گوش‌هایمان طنین‌انداز جادو و طلسمات شد و متوجه شدیم که حمله‌ی دیگری به سد آغاز دعا شده است. آما وارد غار بزرگی طلسم نویس در کوهستان شد، جایی که من قبلاً هرگز به آنجا نرفته بودم. ما از کنار یک استخر شنا که از چشمه‌هایی که از صخره‌ها می‌جوشیدند تغذیه می‌شد، گذشتیم و در انتهای آن مکان به یک راهروی کوچک رسیدیم. راهرو به سیاهی طلسم نویس جوهر بهترین دعانویس شهر بود، اما آما دستم را گرفت و مرا در امتداد راهرو به دنبال خود کشید و به طلسم سختی سرعتش را کم می‌کرد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.